ابن قتيبه مىافزايد : على عليه السلام شبها فاطمه دختر پيامبر گرامى اسلام را روى چهارپائى سوار ميكرد و به در خانهء انصار مىبرد و از آنها يارى مىطلبيد ، ولى آنان مىگفتند : اى دختر رسول خدا ديگر بيعت ما با اين مرد ( ابو بكر ) تمام شده و اگر شوهر و پسر عمت پيش از او اقدام به اين كار كرده بود ، هيچ گاه ابو بكر را بر او مقدم نمىكرديم !
على عليه السلام مىفرمود : آيا شايسته بود كه رسول خدا را در خانه اش بگذارم و دفنش نكنم و بروم با مردم دربارهء سلطنت و مقامش منازعه كنم ؟ ! فاطمه سلام اللَّه عليها مىفرمود : ابو الحسن كارى كه انجام داد شايستهء مقام او بود ، ولى ديگران كارى كه انجام دادند خداوند حسابرس حق و مطالب آنها خواهد بود .
ابن قتيبه اضافه مىكند كه : ابو بكر در جستجوى كسانى كه از بيعتش تخلف كرده و پيش على رفته بودند پرداخت و عمر را پيش آنها فرستاد . عمر آنها را صدا زد كه از خانهء على بيرون آئيد ، آنان از بيرون آمدن امتناع كردند ، عمر هيزم خواست و گفت : قسم به آنكه جان عمر در دست اوست ، بيرون آئيد و گر نه خانه را با اهلش مىسوزانم ، به او گفتند : آخر اى ابا حفص ! در اين خانه فاطمه است ، گفت اگر چه فاطمه هم باشد !
آنگاه آنان بيرون آمدند و همگى با ابو بكر بيعت كردند ، مگر على ، زيرا او گمان كرده بود كه گفته است : سوگند خوردم كه از خانه خارج نشوم و عبا بر دوش نگذارم تا اينكه قرآن را جمع كنم .
آنگاه فاطمه عليها سلام دم درب خانه ايستاد و فرمود : مردمى بدتر از شما سراغ ندارم كه جنازهء رسول خدا را پيش ما گذاشتيد و كارتان را تمام كرديد و با ما مشورت نكرديد و حق ما را به ما نداديد .
بعد از اين عمر پيش ابو بكر رفت و به او گفت : چرا اين متخلف از بيعت را جلب نمىكنى ؟ ! ابو بكر به قنفذ ( غلامش ) گفت : برو على را پيش من حاضر كن ، او پيش على رفت ، على به او گفت : چه حاجت دارى ؟ گفت : خليفهء رسول خدا ترا
الغدير ( فارسي ) — صفحة 268
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٦٨