ابن كثير در « البداية و النهاية » جلد 13 صفحهء 16 درباره اش مىنويسد :
« او شاعر توانائى بوده كه خلفاء و وزراء زمانش را مدح مىكرده است . او از خانواده اى است كه معروف به ادب و رياست و جوانمردى هستند .
او به بغداد رفت و « المقتفى » و « المستنجد » و پسرش « المستضيىء » و پسر او « الناصر » را مدح كرد و « الناصر » هم به او منصب نقابت داد . و او پيرمرد با هيبتى بوده و عمرش از هشتاد تجاوز مىكرد .
و ابن السباعى ، براى او قصائد زيادى نقل كرده كه از آن جمله است مضامين زير : « بر دشمنى زمانه شكيبا باش كه همواره يكسان نخواهد بود ، و چون خواست خدا است ، پس نسبت به آن راضى باش و تغيير آن را طلب مكن ، چه بسا تو گاهى پيروز مىشوى ، اما همواره ترا در وسعت و مضيقهء آن مىبينم ، اين وضع همواره در فرزندان آدم ادامه دارد » .
« قاضى مرعشى » در كتاب « مجالس المؤمنين » صفحهء 211 دربارهء او چنين مىنويسد : « ميرزا در كتاب » رياض العلماء « گفته است : او از اجلهء سادات و شرفاء و علماء و ادباء كوفه بوده كه » شيخ على ابن على ابن نما « كه از بزرگان اصحاب ما است از او روايت مىكند . »
همانطور كه در « تجارب السلف » ابن سنجر صفحهء 310 آمده است : « علم الدين » به كتاب « الافصاح عن شرح معانى الصحاح » ( 1 ) تقريظى با شعر نوشته كه ترجمهء آن اين است : « او پادشاه كشور فصاحت است كه براى بدست آوردن آن با مشكلاتى روبرو نشده است ، او بيان را آشكار كرد تا جائى كه با سخن گفتن هر سخنورى را لال كرده است ، او هر مشكلى از معانى متون صحاح را كه پيش از او هيچ صاحب هدايت و اصلاحى حق آن را اداء نكرده بود ، در كتابى براى ما حل كرده است » .
بعد از « علم الدين » پسرش « قطب الدين ابا عبد اللَّه الحسين » جانشين او و نقيب
هامش
( 1 ) تأليف عون الدين يحيى پسر هبيرة متوفى 555 ه اين كتاب شامل 19 كتاب است . به تاريخ ابن خلكان جلد 2 صفحهء 394 مراجعه كنيد .