و در اينكه اين مرحلهء از علم به غيب مخصوص به پيامبران است نه ديگران ، قرآن مجيد چنين تصريح مىكند : * ( عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِه أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ ) * : « خدا عالم به غيب است و كسى را بر غيبش آگاه نمىكند مگر پيامبرى را كه پسنديده است .
اما در عين حال بايد توجه داشت كه هيچ كس احاطه به علم او ندارد :
* ( وَلا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِه إِلَّا بِما شاءَ ) * ( 1 ) و بشر از علم ناچيزى برخوردار است :
* ( وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ) * ( 2 )
پس همه انبياء و اولياء و مؤمنان طبق نص قرآن مجيد داراى علم غيب هستند ، و براى هر كدامشان بهرهء مخصوصى است . اما دانش همهء آنها ، در هر مرحله اى كه قرار داشته باشد ، باز از لحاظ كم و كيف محدود و عرضى است نه ذاتى ، و مسبوق به عدم است نه ازلى و براى آن ابتداء و انتهائى است نه سرمدى و از خدا گرفته شده كه : * ( وَعِنْدَه مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ ) * : « پيش او كليدهاى غيب است كسى از آنها جز او آگاهى ندارد » .
پيامبر و وارث علمش در ميان امتش ( 3 ) در عمل كردن بر طبق علم غيبشان در موارد بلاها و مرگها و حوادث ، و همچنين در اعلام آنها به مردم ، نيازمند به اجازه و فرمان خدا هستند .
علم و عمل و اعلام آن به مردم ، سه مرحله هستند كه هيچ كدام از آنها ارتباط با مرحلهء ديگر ندارد ، هيچ گاه علم به چيزى مستلزم عمل كردن به آن و يا اعلام آن به مردم نيست ، و براى هر كدام از آنها جهات مقتضى و عوامل منع كننده اى است كه بايد مراعات گردد .
عليهذا هر چه كه دانسته شود واجب العمل و گفتنى نيست .
هامش
( 1 ) بقره آيهء 256
( 2 ) سورهء بنى اسرائيل آيهء 87
( 3 ) تمام مسلمين در اينكه وارث علم رسول خدا على بن ابيطالب عليه السلام است اتفاق دارند مراجعه شود به جزء سوم عربى همين كتاب كه جلد پنجم و ششم فارسى است .