انشاد كردم كه ابتدايش چنين شروع مىشود :
صحّت بدولتك الايّام من سقم
و زال ما يشتكيه الدّهر من ألم
زالت ليالى بنى رزيّك و انصرمت
و الحمد و الذمّ فيها غير منصرم
كأنّ صالحهم يوما و عادلهم
فى صدر ذا الدّست لم يقعدو لم يقم
هم حرّكوها عليهم و هى ساكنة
و السّلم قد تنبت الاوراق فى السلم
كنّا نظنّ و بعض الظَّنّ مأثمة
بأنّ ذلك جمع غير منهزم
فمذ وقعت وقوع النّسر خانهم
من كان مجتمعا من ذلك الرّخم
- دولت زمانه از دردمندى شفا يافت ، شكوهء روزگار فرو كشيد .
- شبهاى زادگان « رزيك » بزوال آمد ، اما ستايش و نكوهش زوال نپذيرد .
- پندارى نه « صالح » و نه فرزندش « عادل » در صدر اين شاه نشين نه نشستند و نه برخاستند .
- پنداشتيم - و برخى پندارها مايهء گناه است - كه اين قدرت زوال نپذيرد .
- از آن هنگام كه مانند شاهين بر سر شكارت فرود آمدى ، جمع كلاغان راه خيانت گرفتند .
* ضرغام مدير تشريفات ، در اين شعر بر من خرده مىگرفت و مىگفت :
من در نظر تو از كلاغان باشم ؟
- آنان نه دشمنى بودند كه گامشان بلرزد ، جز اينكه در سيل بنيان كنت نابود شدند .
- من كه ديگران را عظمت نهم ، غير از اينم هدف نباشد كه شأن ترا ارجمند سازم ، مرا معذور دار ، نكوهش مفرما .
- اگر بينى كه شبهاى انس آنان را پاس مىدارم ، بخاطر دار كه ديرى از آن روزگار برنگذشته .
- اگر دهان به نكوهش آنان باز كنم ، جوانمرديت سخن در دهانم بشكند .
- و خدا به نيكى و احسان فرمان دهد ، و فحش و دشنام ناروا شمارد .
* شاور و دو فرزندش از من تقدير كردند كه تا چه حد نسبت به خاندان رزيك پاس وفا داشتهام . ( سخنان خود شاعر پايان پذيرفت )