منان مىدانم .
- در عوض مادر ، خودم صبح و شب ملازم او گشتم ، با آنكه مادرش نجيب و زادهء نجباست .
- با وجود او مجالس و محافل خود را آباد و معمور داشتم و آنچه ميخواستم از وجود او توشه برداشتم .
- سراسر روز خرم و مسرور بودم كه وجود او را در كنار خود احساس مىكنم و همواره راه چنگ زدن به مقامات بزرگ را به دو مىآموختم .
- او را به خدمت دانشمندان مىبردم كه از آنان توشه گيرد ، اينك كمتر كسى است كه به زيارت دانشمندان مشتاق باشد .
- و چون تاريكى فرا مىرسيد ، سراسر شب با من به گفتگو مىنشست ، يا در كنار من مىآرميد و يا در برابرم به خدمت ايستاده بود .
- و من شب تا به صبح پارهء دلم را به دلم را به دل مىفشردم و تار و پودم را به بر مىگرفتم .
، ابو نصر فرزند كشاجم هم شاعرى اديب بود ، و از شعر اوست كه بخيلى را نكوهش مىكند :
- دوستى دارم كه در بخالت از همه سر است ، و بر همه فائق آمده ، با اينكه هيچ تفوقى ندارد .
- مرا دعوت كرد ، چنان كه يك دوست دعوت كند و منهم پذيرفتم چنان كه دوستان مىپذيرند .
- چون بر سر خوان غذا نشستيم ، ديدم گويا تصور مىكند پارهء تنش را ميخورم .
- گاه خشم مىگرفت و برده اش را دشنام مىگفت و من مىفهميدم خشم و دشنام بخاطر من است .
- بناچار غذا را پوشيده مىربودم ، ولى چشمانش خيره ، مراقب دست من بود .
- دست مىبردم لقمه اى بدزدم ، با خشم به من مىنگريست و من ناچار دست به طرف سبزى برده و به آن مشغول مىشدم .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 51
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٥١