گام زند و به ياد معشوق ترانه و غزل ساز كند ، احساس لطيف و خيال دلپذيرش شگفتيها ببار آرد ، و اگر در ميدان ثنا و ستايش تازد و با نظمى سهل و روان ، به صيد معانى پردازد ، هيچ شاعرى بگرد او نرسد و اگر در سوگ و ماتم ، به سوز درون دامن زند ؛ بر همهء ماتم سرايان سبقت گيرد ، و با همهء اينها ، دبيرى سخندان و صاحب سخن بوده پارسا ، با روحى شريف و همتى و الا ، پابند احكام دين ، معتقد و با يقين . از هيچكس صله و جائزه نپذيرفت ، حتى جوائز پدرش را باز مىگرداند .
5 - « با خرزى » در كتاب « دمية القصر » ص 69 مىنويسد :
در محفل پيشوايان صدر نشين و در مجلس بزرگان ، صاحب پايگاه برترين است .
اگرش من زبان به ستايش گشايم ، چنان است كه به خورشيد تابان گويم : وه چه پرتوى ! و يا به گلزار گويم : چه خرم و زيبائى ؟
با شعرى بديع كه اگر به مفاخره برخيزد ، بر آخرين مدارج عظمت بر شود و عقد ثريا بر تارك نهد ، و اگر راه تشبيب و غزل پويد ، احساس لطيفش از نسيم سحرى سبق جويد ، تا آنجا كه هر گاه غزليات پر شورش بر سخندان ماهر خوانده شود ، شيفته و شيدا ، فريادش به « احسنت » برآيد و بر شور و شعف فزايد .
اگر به ستايش محبوبكان زبان باز گشايد ، با ترانههاى شيوا ، چون مشاطه اى باشد در كنار پريچهرگان رعنا ؛ و چون به ثناى ممدوحى سخن ساز كند ، با قصائد دلربا ، عقل بحيرت ماند كه شاعر نبوغ خود را جلوه گر ساخته يا عظمت ممدوح را .
و بهر حال چون سمند تيزگام به ميدان دواند ، در « وصف » باشد يا « مدح » ، بخت آن كسى فيروز باشد كه در « گروبندى » نام او بر زبان راند .
و اگر بسان دبيران و منشيان خامه بر دست گيرد ، نثر شيوايش ، چون لؤلؤ شاهوار است كه بر عروس بخت نثار كند ، يا دانههاى شبنمى كه بر چهرهء گل نشاند .
و بحان خودم سوگند ، شهر بغداد از وجودش خرمى گرفت كه او را در دامن خود بپرورد :
از پستان دجله اش شير داد و از نسيم روحپرور خود ، مشام جانش را معطر ساخت .
شعر زيبايش ، چندان از آب دجله نوشيد ، كه گوارا شد ، و چندان غوطه خورد
الغدير ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٢٠