تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
نتيجه زبان بشكايت گشوده جزع مىكند ، ناله و زارى سر مىدهد و در شعر خود ، آتش دل ، كشش قلب ، هم فراق و اشك ريزان خود را چنين شرح مىدهد : - كيست كه بر چشم اشكبارم بنگرد و بر روان خسته‌ام رحمت آرد ؟ - اشكم چون جوى روان است ، گويا خارى در چشم خليده . - اگر از ديدهء نامحرم مستور بماند ، سيل اشك به پهناى سينه‌ام بريزد و اگر از فتنهء رقيب هراسد ، چون چشمهء آب بخشكد . - اين گريه جز به حسرت روزگار گذشته نيست . ، و يا اين شعر ديگرش : - ايكه از من بريدى و بسويم نمىنگرى . خدا كند شبى را مثل من بسر نياورى . - درد فراقت چنان مرا دردمند ساخته كه دشمن بحالم گريست . - دل آشفته‌ام را به آرزوى تو بسته‌ام : زنده اش كن يا هلاك ساز . ، كشاجم از قلبى مهربان ، روحى خاضع و فروتن و اخلاقى نرم و لطيف برخوردار بود ، عواطف انسانيش سرشار ، و هيچگاه گرد شرارت و بدذاتى و زخمزبان نگشت ، و به هجو و بدگوئى كسى نپرداخت . او شعر را از مفاخر و فضائل خود مىشمرد ، و آن را وسيله اى براى مديحه - سرائى بزرگان و يا سپرى در مورد هجو دشمنان قرار نداد ، اصولا بسوى مدح و يا هجا گرايشى نداشت و براى اين دو ارزشى قائل نبود ، چون نه مىخواست به كسى زور گويد تا هجو سرا باشد ، و نه شعر را وسيلهء معاش و مطامع خود سازد ، تا مديحه سرا گردد ، او مىگفت : - اگر حقيقت بين باشى گرد هجو و يا ستايش مردم نخواهى چرخيد . - بلكه خواهى دانست : شعر ترجمان خوش بيانى است كه آداب انسانى را بازگو كند .