تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
- شتابان به سويش دويد . شمر با دشنام و ستيزش بر شمرد ، و او آرام و لرزان گفت : - اى شمر ! بگذار تا توشه اى از ديدار برادرم برگيرم . اين آخرين آرزوى يك اسير است . - آيا جدمان رسول خدا را پاس نمىداريد كه اين گونه بىآزرم ، به ستيز من برخاسته اى ؟ - و بعد رو ببرادر گفت : اى برادر عزيزم ! از چه مرا در گرداب بلا يكه و تنها رها كردى ؟ - در اين غم جانكاه استخوانم آب شد ، پيكرم رنجور و توانم سستى گرفت . - اى برادر ! اميدم بود كه در مرگ و زندگى غمگسار من باشى ، اميدم نا اميد گشت . - اگر مىپذيرفتند ، جان خود را فداى تو مىساختم ، گرچه ناقابل است . - اى برادر ! بعد از توبه كسى دل نبندم ، كور شوم ، كه ديگر روى جهانيان نبينم . - آه ! چه حسرتبار ، اين فاطمه دخترك تو است كه جامهء اسيرى به تن دارد . - از سوز ماتم دستى بر سر و دستى دگر بر دل گرفته مىنالد . - مىنگرد كه پدر تاجدارش در خون طپيده ، ريگهاى تفتيدهء كربلا را در مشت مىفشارد . - از شدت ضعف ، توان در پاى نمانده كه سوى پدر خيزد ، ناچار با نالهء دردناك مىگويد : - پدرجان ! روز يتيمى و ناتوانى به چه كسى پناه برم ؟ درد اندوه و محنت مرا كه دوا خواهد كرد ؟ - و چون ديد كه لبهاى پدر بىحركت و تنها چشم اندوهبارش به حسرت نگران است . - جانب عمه‌ها دويده گفت : عمه جان ، خاك غم بر سرم باد كه يتيم شدم . - اى خاندان احمد ! درود خدا بر شما باد ، تا روزگار باقى است و اختران
الغدير ( فارسي ) — صفحة 271 | جمعي از مترجمين / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / محمد باقر بهبودى