- شتابان به سويش دويد . شمر با دشنام و ستيزش بر شمرد ، و او آرام و لرزان گفت :
- اى شمر ! بگذار تا توشه اى از ديدار برادرم برگيرم . اين آخرين آرزوى يك اسير است .
- آيا جدمان رسول خدا را پاس نمىداريد كه اين گونه بىآزرم ، به ستيز من برخاسته اى ؟
- و بعد رو ببرادر گفت : اى برادر عزيزم ! از چه مرا در گرداب بلا يكه و تنها رها كردى ؟
- در اين غم جانكاه استخوانم آب شد ، پيكرم رنجور و توانم سستى گرفت .
- اى برادر ! اميدم بود كه در مرگ و زندگى غمگسار من باشى ، اميدم نا اميد گشت .
- اگر مىپذيرفتند ، جان خود را فداى تو مىساختم ، گرچه ناقابل است .
- اى برادر ! بعد از توبه كسى دل نبندم ، كور شوم ، كه ديگر روى جهانيان نبينم .
- آه ! چه حسرتبار ، اين فاطمه دخترك تو است كه جامهء اسيرى به تن دارد .
- از سوز ماتم دستى بر سر و دستى دگر بر دل گرفته مىنالد .
- مىنگرد كه پدر تاجدارش در خون طپيده ، ريگهاى تفتيدهء كربلا را در مشت مىفشارد .
- از شدت ضعف ، توان در پاى نمانده كه سوى پدر خيزد ، ناچار با نالهء دردناك مىگويد :
- پدرجان ! روز يتيمى و ناتوانى به چه كسى پناه برم ؟ درد اندوه و محنت مرا كه دوا خواهد كرد ؟
- و چون ديد كه لبهاى پدر بىحركت و تنها چشم اندوهبارش به حسرت نگران است .
- جانب عمهها دويده گفت : عمه جان ، خاك غم بر سرم باد كه يتيم شدم .
- اى خاندان احمد ! درود خدا بر شما باد ، تا روزگار باقى است و اختران
الغدير ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٧١