جوهرى را ثبت كرده و از جمله در قصيده اى كه « شريف حسنى » را ثنا گفته چنين آورده است :
- اگر در غم دل ، سرشك از ديدگان روان ساختهام ، نكوهشى نيست ، هر كه در اين رنج و غم به تسليت آمد ، بر من گريست .
- اگر رمقى به تن داشتم ، پروانه وار بر سر كاروان طواف مىكردم تا دلم آرام گيرد ، ولى چكنم ؟ توانم رفته است .
- نيمه جانى داشتم كه سرگرم خيال و خاطرهء آنان بود ، آن را هم در پى كاروان روان ساختم .
- اى شب تاريك كه اخترانش بر من ديده نمىگشايند ، با ديدهء دردمندم مدارا كن .
- من صبح روشن را مىجويم ولى نيمه شب هنوز به سراغم نيامده ، اين درد من چه طولانى است .
- اگر وعدهء و صلى بود ، راه شكيبائى مىگرفتم ، ولى شب هجرم پايان ندارد .
- عوض اشك ، صبر و قرارم آب گشت و از ديده روان شد ، شنيده اى سرشك ديده چنين باشد ؟
- آه دلم از حسرت و نااميدى يخ زده از نالهء سردم تگرگ مىبارد ، شنيده اى كه از آتش تگرگ خيزد ؟
- گفتند : با تپههاى شهر « جى ( 1 ) » خو گرفته اى ، گفتم : آرى دوستى شهر مام است و دريافت آرزوها فرزند .
- طراوت شبهاى آن شهرهء آفاق ولى شبهاى آن چه سخت و ناميمون است .
- اگر شهر و ديار بايد به خاطر عيش و رفاه گزين گردد ، هر آن شهرى كه روزگارم قرين سعادت باشد ، وطن خواهم ساخت .
- براى جوانمردى و آزادگى هم مردانى به پا خاستهاند كه معروف خاص و عاماند و با طلعت نيك شناخته آيند .
هامش
( 1 ) نزديك اصفهان است .