تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
عبادته ، انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى ، الا انك لست بنبى و لكنك وزير ، و انك لعلى خير ( 1 ) اما سخن در اسلام ابو بكر ما را نمىرسد پيرامون اين موضوع با وجود روايت زير كه در دسترس ما است اظهار نظرى كنيم . اين روايت ، صحيحهء محمد بن سعد بن ابى وقاص است كه طبرى در تاريخش 2 / 215 به اسنادى كه رجالش همگان صحيح و موثقاند نقل كرده ، ابن سعد گويد : به پدرم گفتم : آيا ابو بكر اولين مسلمان بود ؟ پدرم گفت : نه ، قبل از او بيش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند ، ولى اسلامش از ما بهتر بود . من چگونه مىتوانم اظهار نظر كنم در حالى كه ابو جعفر اسكافى معتزلى ، با فاصله اى كه از جهان تشيع دارد مىگويد : اما استدلالى كه جاحظ بر امامت
هامش
( 1 ) « من در كودكى سينه‌هاى اعراب را به زمين رساندم و شاخه‌هاى نو برآمدهء قبيلهء ربيعه و مضر را شكستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسول خدا ( ص ) از نظر خويشى نزديك و مقام بلند و احترام مخصوص ميدانيد . در كودكى مرا در كنار خود مىپروريد و به سينه مىچسبانيد و در بسترش از من نگهدارى مىكرد ، و مرا در آغوش مىكشيد و از بوى خوشش مرا بهره ور مىداشت و خوراكى را خود جويده در دهن من مىگذاشت ، در گفتارم دروغى نيافت و در كردارم اشتباهى نديد ، و خداوند بزرگترين فرشته اى از فرشتگانش را از روزيكه پيامبر ( ص ) از شير گرفته شد همنشين او گردانيد تا او را در شب و روز به راه بزرگوارى و محاسن اخلاق جهان رهبرى كند از آن موقع من پى او گام مىنهادم مانند رفتن بچه بدنبال مادرش ، و هر روز براى من از اخلاق خود پرچمى مىافراشت و مرا به پيروى از آن امر مىفرمود هر سال به كوه حرا رفته اقامت مىگزيد ، تنها من او را مىديدم و غير من او را نمىديد . در آن زمان اسلام در خانه اى جز خانهء رسول خدا ( ص ) و خديجه كه من سوم ايشان بودم ، نيامده بود ، من نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم ، و هنگامى كه وحى بر آن حضرت ( ص ) نازل شد صداى شيطان را شنيدم ، گفتم : اى رسول خدا ( ص ) ! اين چه صدائى است ؟ فرمود : اين شيطان است كه از پرستش مردم نسبت به خود نوميد شده است آنچه من مىشنوم ، تومىشنوى و آنچه من مىبينم تو مىبينى ، جز اينكه تو پيامبر نيستى ، ولى تو وزيرى و تو به راه خير و نيكى سلوك مىكنى . »