تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
كند و در آنجا اقامت داشت . اين خبر به پسر خواهرش ابو المعالى پسر سيف الدوله ، و غلام پدرش قرعويه ( 1 ) رسيد و بدين وسيله بين ابى فراس و ابى المعالى وحشت پديد آمد ، ابو المعالى او را طلبيد و ابو فراس به « صدد » دهكده اى از راه خشكى به سوى حمص ، رفت . ابو المعالى اعراب بنى كلاب و ديگران را گرد آورده همراه قرعويه به دنبالش فرستاد و او را در « صدد » دستگير كردند يارانش را امان دادند و او با آنها مخلوط شد تا در امان بماند . قرعويه غلامش را گفت او را بكش پس او را كشته سرش را جدا كرده برداشت . و پيكرش را در بيابان رها افكند تا وقتى پاره اى از اعراب آن را دفن كردند . ثعالبى گويد : قصيده اى كه از ابى اسحاق صابى در رثاى ابو فراس خواندم ، نشان مىداد او را در واقعه اى كه ميان او و غلامان خاندانش اتفاق افتاد ، كشته‌اند . ابن خالويه گويد : شنيده‌ام ابو فراس روزى كه به قتل رسيد ، خيلى محزون و نگران بود و در آن شب سخت گرفته خاطر شده بود . دخترش كه عيال ابى العشائر است او را ديده ، محزون شد و از شدت اندوه بر حال او گريه كرد . ابو فراس مثل كسى كه خبر مرگ خودش را مىدهد ، ناگاه اين اشعار را گفت و اين آخرين شعر اوست : دختركم محزون مباش كه مردم همه در گذرند . دختركم براى مصيبتى بزرگ ، صبرى جميل لازم است . با افسوس بر من از پشت ستر و حجابت ناله زن . و چون مرا ندا كنى و از پاسخ شنيدن عاجز ماندى ، بگو : زينت جوانان ابو فراس ، از جوانى كام نگرفت . در بسيارى از تذكره‌ها آمده است كه چون خبر وفاتش به خواهرش ، مادر ابى المعالى رسيد چشمانش را بيرون آورد ، و گويند : لطمه به صورت زد و چشمانش بيرون افتاد و گويند : غلام سيف الدوله او را كشته و ابو المعالى آن را نمىدانست
هامش
( 1 ) در كامل ابن اثير ، قرغويه ، و در شذرات ، قرغويه ، و در تاريخ ابن عساكر : ابو قرعونه آمده است .