در زمين بابل مىگذشتيم . وقت نماز عصر فرا رسيد . ما به هر جا مىرسيديم آنجا را از جاهاى ديگر وسيعتر مىيافتيم تا جائى كه بهتر از آن نديده بوديم رسيديم . خورشيد ميرفت تا غروب كند گويد : على فرود آمد و من با او فرود آمدم گويد : آنگاه او دعا كرد و خورشيد به اندازهء برگزارى نماز عصر ، بازگشت ، ما نماز عصر را خوانديم و سپس خورشيد غروب كرده .
و اين تعبير : من اتبع للعسكر ماء العين ( 1 )
« كسى كه براى سپاه آب چشمه بر آورد » اشاره به روايت نصر بن مزاحم در كتاب صفين صفحهء 162 است كه به اسنادش از ابى سعيد تيمى تابعى معروف به عقيص روايت كرده كه گفت : ما با على در راهش به سوى شام در حركت بوديم تا وقتى از اين نخلستانها به پشت كوفه رسيديم ، مردم تشنه و محتاج آب شدند على ( ع ) ما را آورد تا بسنگى كه از زمين دندانه زده بود رسيديم گويا بزى به انتظار نشسته بود ، او به او دستور داد آن را از بن كنديم ، آنگاه آبى از آن بيرون زد كه همه از آن نوشيده ، سيراب شدند گويد : آنگاه دستورى بما فرمود و ما انجام داديم گويد : و مردم به سير خود ادامه دادند تا مقدار كمى كه دور شديم : على ( ع ) گفت : آيا بين شما كسى هست جاى اين آبى كه از آن نوشيديد بداند گفتند بلى يا امير المؤمنين فرمود : برويم آنجا . گويد : آنگاه گروهى از ما سواره و برخى پياده بدانجا رفتيم . راه را پيموده تا به جائى كه فكر مىكرديم آب آنجا بود رسيديم .
گويد : در جستجوى آن سنگ هر چه كاوش كرديم چيزى نيافتيم و چون از يافتن ناتوان شديم به ديرى كه در نزديكى ما بود رفته پرسيديم ، آيا آبى كه در نزديكى شما است كجا است ؟ گفتند : در نزديكى ، آبى وجود ندارد .
گفتيم : هست ما از آن نوشيدهايم .
گفت : شما از آن نوشيدهايد ؟ !
هامش
( 1 )و راكض الارض و من انبع لك
عسكر ماء العين فى الوادى القحط