تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
اول نزد عبد اللَّه رفتند ، او براى آنها زره پيامبر و خاتم و عصا و عمامهء او را آورده تا به آنها نشان دهد . وقتى همه حاضر شدند امام محمد باقر از فرزندش جعفر خواست كه انگشترى او را بياورد ، انگشترى را گرفت ، كمى آن را تكان داد و كلماتى بر زبان راند ، ناگاه زره ، عمامه و عصاى پيامبر ( ص ) از انگشترى فرو ريخت . امام ، زره را به تن كرد و عمامه را بر سر نهاد و عصا را به دستش گرفت و مردم از ديدار او به وحشت افتادند . وقتى او را ديدند او عمامه را از سر و زره را از تن بيرون كرد و لبهايش را حركت داد ، همهء آنها به سوى انگشترى باز گشت آنگاه متوجه زائرانش گرديد و گفت هيچ امامى نيست مگر مال قارون در اختيار اوست ، و آنان همه حق امامت او را اعتراف كردند و اموال خود را به او دادند و در پاورقىاش گويد : مراجعه كنيد به « دائرة المعارف الاسلامية » ( 1 ) مادهء قارون . سبحان اللَّه ! ما باور نمىكرديم مردى پيدا شود دربارهء جامعهء بزرگى قلم بدست گرفته چيزى نويسد كه مطالب آن را از مخالفان عقيدتى آنها گرفته باشد ، و مانند اين سخنان بىپايه را ، بدون هيچگونه مأخذ و مستندى افتراء بر آنها ببندد . و اين گونه اراجيف را بدون هيچ گونه مجوزى به آنها نسبت دهد . من چه مىتوانم دربارهء مؤلفى كه نه از مأخذى سخن مىگويد و نه راهنمائى كسى را مىپذيرد ، بگويم ؟ ! شانزده سال بقول خودش كه در مقدمهء كتابش آورده در بلاد شيعه گردش كرده ، به همه جا سر زده ، در اجتماعات آنها حاضر شده ، و در ميان آنها زندگى كرده باشد ، و در تمام مدت اثرى از آنچه خود ميگويد نديده ، و كمترين سخنى دربارهء آن نشنيده و در هيچ كتاب شيعه اى حتى اگر آن كتاب از افراد متوسط آنها باشد ، نخوانده ، و در جنگ هيچ نقالى آن را نديده است .
هامش
( 1 ) در اين كتاب ياوه سرائى و سخنان لا طائل به اندازه اى است كه نياز به بررسى محققانه دارد .