براى شما بگويم كه يكى از مادرانتان ( زنان پيغمبر ، به ام المؤمنين معروفاند ) با شما با سپاهى مجهّز خواهد جنگيد و شمشير برويتان خواهد كشيد ، تصديقم نكنيد ، گفتند : سبحان اللَّه ! كيست بتواند در اين امر تو را تصديق كند ! گفت :
حميرا ، با لشگرى كه مردان قوى هيكل ، او را مىرانند سوى شما آيد ( 1 ) .
طبرى و ديگران روايت كردهاند ( 2 ) چون عايشه رضى اللَّه عنها صداى عوعو سگان را شنيد گفت : اين چه آبى است ( اين آب را بنام كدام محله خوانند ) گفتند حوأب ، گفت : انا للَّه و انا اليه راجعون ، همانا من همان زنى هستم كه شنيدم پيغمبر ( ص ) در ميان جمع همسرانش مىگفت : « كاش مىدانستم بر كداميك از شما سگهاى حوأب بانگ زنند » پس ارادهء بازگشت كرد كه عبد اللَّه بن زبير نزد او آمد به نظر مىرسد به او مىگفت :
دروغ گفت هر كس گفت اين جا محلهء حوأب است ، تا جائى اين سخن تكرار شد كه عايشه از آنمحل گذشت .
عرنى صاحب شتر عايشه گويد : وقتى بر آب حوأب شبانه وارد شديم سگهاى حوأب براى ما به عوعو افتادند ، گفتند اين چه آبى است ؟ من گفتم : آب حوأب .
گويد : عايشه با صداى بلند جيغ زد آنگاه بر بازوى شترش زده تا آن را نشانيد سپس گفت سوگند به خدا ، منم صاحب سگهاى حوأب كه بر آنان شبانه وارد شدهام ، مرا باز گردانيد . اين سخن را سه بار تكرار كرده و شتر سواريش را فرو نشاند ، و ديگران اشتران بر گرد او فرو نشاندند و از رفتن امتناع ميكرد ، تا فرداى آن روز كه درست يكشبانه روز گذشته بود ، ابن زبير ، نزد او آمده گفت :
« النّجاء النّجاء فقد ادرككم و اللَّه علىّ بن ابيطالب » .
زود باشيد خود را نجات دهيد كه به خدا سوگند على بن ابيطالب بشما رسيد .
هامش
( 1 ) مستدرك الحاكم 4 / 471 ، خصايص 2 / 173 .
( 2 ) تاريخ طبرى 5 / 178 ، تاريخ ابى الفداء 1 / 173 .