قربان دهانى شوم كه قبل از چشيدن ، دل به شيرينىاش گواهى ميدهد .
مثل گواهى من كه به خدا از روى خلوص گواهى مىدهم بر پروردگاريش .
ديده تا دل راهنمايش نباشد كجا ميتواند طراوتش را درك كند .
و از اوست در 481 همان كتاب :
گويا غصههاى مردم در تمام روى زمين با اينكه دل من يك جا بيش نيست بر من وارد شده .
بر اين مطلب من دو گواه عادل : بيدارى شب ، و سرشگ ، دارم و چه فراوانند مدعيان بىگواه .
و نيز در 528 از اوست :
چهره اى مانند ماه شب چهارده با امتيازى كه نور در برابرش متحير است .
در چهرهء ماه خطوط سياهى ديده مىشود ولى در چهرهء بشاش او مرواريد پراكندهاند .
در نشوة السكران 79 از او آورده :
از جوانى با همهء طراوتهايش همانطورى كه برگ از شاخسار درخت جدا مىشود ، خارج شدم .
با سرشگ ديدگانم بر جوانىام نوحه سرائى كردم ولى نه سرشكم و نه نوحه سرائىام سودى نبخشيد .
كاش روزى جوانىام باز ميگشت تا شكوهء آنچه را پيرى با من كرده برايش سردهم ( 1 ) .
هامش
( 1 ) اين ابيات با تفاوت كمى در ديوان ابو العتاهيه صفحه 23 ثبت شده .