« نهانى او را گفتند قربانت ، مگذار او سالم بدرود اگر او را نمىكشى بما اشاره كن تا كار او را بسازيم » .
ابو الحسين قاسم ، جريان را به ابن فراس باز گفت ، و چون او از دشمنان سرسخت ابن رومى بود و چند بار با هجاهاى زشتى از ابن رومى مواجه شده بود گفت :
وزير اعزه اللَّه اشاره كرد او بايد دفعة و بى خبر كشته ( ترور ) شود تا از دست زبان او همه راحت شوند و من اين كار را به عهده مىگيرم آنگاه او را در « خشكنانج » زهر داد و او مرد . « باقطانى » گويد : مردم مىگويند ابن فراس او را نكشته بلكه اين تنها عبيد اللَّه بود كه او را كشت .
آنگاه روايت نخستين را ، به اين دليل كه عبيد اللَّه بن سليمان در سال 288 بعد از مرگ ابن رومى از دنيا رفته و بنابراين معنى ندارد كه قاسم به او بگويد :
به پدرم سلام مرا برسان در حالى كه پدرش هنوز در قيد حيات است ، تضعيف كرده است .
و در روايت دوم اين اشكال را گرفته كه عبيد اللَّه سوابق آشنائى با ابن رومى دارد پس چگونه مىخواهد او را ببيند .
ولى اشكال روايت دوم بجا نيست ، زيرا مقصود عبيد اللَّه از ديدن او چنان كه از خود روايت معلوم مىشود ديدن آزمايشى است نه ديدن صرف ، تا با آشنائى و مجالست قبلى منافات داشته باشد . در اين صورت احتمال مىرود عبيد اللَّه گفته باشد به پدرم سلام برسان ، نه فرزندش ابى الحسين و خدا بر واقع امر آگاه است .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٠٩