در سراپردهها ، ماهرويانى هستند كه چون ديدار نمايند ، آتش فروزان عشق را فرو نشانند .
در دل جوشش عشقى است كه شوق سردى آب دهان و سپيدى دندان يار جوشنده ترش كرده است .
اى خفتهء عشق ، بيدار شو ، و اى بيمار مهر ! برخيز كه دوست رفت .
هان قسم به عصر عشقى كه گردش روزگار بماتمش نشانده و دست مصائب گريبانشرا گرفته ، كه اگر خانهء ياران موجب جدائى آنان از من شود و من به آرزوى خود نرسم از اشك چشم راه نفس را بر خود خواهم بست .
تعجب ندارد . اگر مرا نيروئى نمانده باشد . شگفت اين است كه پس از رفتن آنها چگونه زنده ماندهام .
در بيست سالگى پير شدم و فراق را تيرى است كه چون به سامان كسى زند ، پيرش كند .
كششى كه از شوق من به وطن برخاسته و كوششى كه از وجد و طرب مايه گرفته ، آن چنان نيست كه مانند اشتياق دورادورى باشد كه من به سرزمين نجف و شخصيت خفتهء در آنجا دارم .
پيراسته خاكى كه پاكترين مرد جهان را ، در آغوش دارد . راستى كه على ابرمرد مردان و تربيتش پر شرفترين تربيتها است .
او اگر از ديده ، دور و پنهان باشد هرگز از دل نهان نخواهد بود .
و بالاخره شاعر باينجا مىرسد كه :
اى شتر سوارى كه گامهاى مركب نيرومندت جامهء كهنهء دشت را به تقريب و خبب ( 1 ) در مىنوردد ، ! در فراز ، غزال خوش خط و خال را مىگيرد ، و در نشيب شاهين تيز بال را خسته مىكند و بادهاى سهمگين را چون شتران خسته و رنجور بيابان ،
هامش
( 1 ) - دو گونه از ره سپردن شتر تند و كند .