شبى را در بتخانه گذراندم و از آن بت شنيدم كه ميگويد : اى پسر جهيل ! هنگام نابودى بتها شده ، تو ديگر با بت يغوث وداع كن ! چه نورى از افق زمين مكه طالع گشت و ديگر ظلمتها راه عدم بايست گرفتن .
عوّام آنچه شنيده بود براى قوم خود تعريف كرد و باز گوينده اى نامرئى چنين گفت :
اى عوّام آيا سخن حق را به گوش قوم خود ميرسانى يا بخل ورزيده و لب فرو ميبندى .
بدان ، تيرگيها نابود گشتند و مردم بسوى اسلام گرائيدند . ( 1 )
عوّام در جواب گويد :
اى كه به عوّام خطاب مىنمائى بدان كه عوّام از سخن حق باز نمىايستد .
سنت اسلامى را بر ما بر خوان . ( 2 )
عوام گويد : به خدا سوگند كه قبل از شنيدن اين سخن ، من اسلامى نمىشناختم باز دوباره پاسخ گفت :
بنام خدا و توفيق او عزم راه كن و در رفتن از سستى و بى ميلى بگريز .
راهت بگروهى باشد كه بهترين گروهايند ، به سوى پيغمبر راستگوئى كه تصديق شده است . ( 3 )
عوام گويد : چون اين بشنيدم ، بت را بگوشه اى انداخته و خارج شدم
هامش
( 1 )هل تسمعن القوم يا عوام
ام انت ذو وقر عن الكلام
قد كشفت دياجر الظلام
و اصفق الناس على الاسلام( 2 )يا ايها الهاتف بالعوام
لست بذى وقر عن الكلام
فبينن عن سنة الاسلام( 3 )ارحل على اسم اللَّه و التوفيق
رحلة لا و ان و لا مشيق
الى فريق خير ما فريق
الى النبى الصادق المصدوق