همكارى مىكنى ؟ به خدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمىآمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مىداد . قيس گفت : و من نيز به خدا قسم اكراه داشتم در چنين مقامى بايستم و تو را به عنوان حاكم مسلمين تحيّت و درود گويم !
معاويه گفت : چرا ؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى ؟ ! قيس گفت : و تو اى معاويه ! بتى از بتهاى جاهليتى با كراهت اسلام آوردى و با رضايت دست از اسلام برداشته و خارج شدى !
معاويه گفت : اللهمّ غفرا ( خدايا بيامرز ) ، دستت را دراز كن براى بيعت قيس گفت : اگر مىخواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم ( 1 ) .
قيس و معاويه در مدينه ( بعد از صلح )
پس از صلح ، قيس بن سعد با جمعى از انصار ، بر معاويه وارد شد ؛ معاويه به آنها گفت : اى گروه انصار ! از من چه مىخواهيد ؟ !
سوگند به خدا ، بيشتر شما بر عليه من بوديد و كمى با من ، و در روز صفين ، از پيشروى من جلوگيرى نموديد و شرارهء مرگ را در سر نيزه هايتان به عيان ديدم . مرا و پدرانم را هجو نموديد ، هجوى كارگرتر از زخم نيزه ، ولى موقعى كه خداوند بر پاداشت آنچه را كه شما مىخواستيد سرنگونش سازيد ، به من گفتيد : وصيّت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله را رعايت كن ؛ !
ولى هيهات ، يا بنى الحقين العذرة ( 2 )
قيس ( در جواب ) گفت : ما آنچه را كه در عهدهء توست مىخواهيم ( خلافت بر مسلمين را كه بدون حق در اختيار گرفتى ) .
امّا دشمنى ما با تو ، اگر بخواهى از آن خوددارى مىكنيم . و امّا استهزائى
هامش
( 1 ) تاريخ ابن كثير ج 8 ص 99
( 2 ) معناى اين جمله در متن كتاب خواهد آمد