من عرضه داشتم : اى مولاى من ، همين جواب مرا بس است ، چراكه من دربارهء پرسش از همين سؤال به نزد شما آمده بودم . ادريس گويد : آن حضرت مرا ترك كرد و رفت « 1 » .
گروهى از مفوّضه ، كامل ابن ابراهيم مدنى را به سوى امام حسن عسكرى عليه السّلام فرستادند . كامل گويد : من در دل گفتم : از آن حضرت مىپرسم : آيا جز كسى كه به مانند اعتقادات من معتقد باشد وارد بهشت خواهد شد ؟ من در كنار درى نشسته بودم كه جلوى آن در پردهاى افتاده بود . ناگاه بادى وزيد و گوشهء آن پرده بالا رفت . ناگهان ديدم پسرى در پشت آن پرده نشسته كه مانند پارهاى از ماه مىدرخشد و حدود چهار سال از سنّش مىگذرد ، آن پسر به من گفت : اى كامل بن ابراهيم ؛ من از شنيدن صداى او به خود لرزيدم و ناخودآگاه گفتم : لبّيك اى آقا و مولاى من .
آن حضرت فرمودند : به نزد ولى خدا آمدهاى تا از او بپرسى كه آيا جز كسى كه اعتقادى مانند تو داشته باشد به بهشت راه خواهد يافت ؟
گفتم : آرى به خدا .
آن حضرت فرمودند : به خدا سوگند كه اگر چنين باشد چه كماند كسانى كه داخل بهشت مىشوند . به خدا سوگند كسانى به بهشت راه مىيابند كه به آنان حقّيه مىگويند .
به آن حضرت عرض كردم : آنان چه كسانى هستند ؟
آن حضرت فرمودند : گروهى هستند كه از روى دوستى و محبّت على بن ابى طالب عليه السّلام به حق او سوگند مىخورند ، اما نمىدانند حق و فضيلت او تا چه اندازه است .
( يعنى آنان گروهى هستند كه مىدانند معرفت مولا على بن ابى طالب بر آنها
هامش
( 1 ) . المناقب 4 / 461 .