تا شك را از مردم زايل كنم و آنان را از اين ورطهاى كه عقلهاى ضعيف را فاسد كرده است بيرون آورم .
خليفه به جاثليق و راهبان دستور داد تا اينكه در روز سوّم نيز به عادت روزهاى گذشته براى طلب باران خارج شوند ، مردم نيز به همراه آنان خارج شوند ، نصارى خارج شده و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام با جمعيت بسيارى به همراه آنان رفتند . نصارى طبق عادت طلب باران خود ايستاده و آن راهب دست به آسمان برداشت . مسيحيان و ساير راهبان نيز دست به آسمان برداشتند . در اين هنگام ابر در آسمان پيدا شده و باران باريد .
در اين هنگام حضرت امام عسكرى عليه السّلام دستور داد تا دست آن راهب را بگيرند و آنچه در دست اوست خارج كنند . ناگاه ديدند كه در ميان انگشتان او استخوانى از آدميزاد وجود دارد ، امام عسكرى عليه السّلام آن استخوان را گرفته و در پارچهاى پيچيدند و به او گفتند : حال طلب باران كن . ناگاه ابرها كنار رفته و آفتاب تابيدن گرفت . مردم از اين قضيه متعجّب شدند و خليفه به آن حضرت عرضه داشت : اى ابو محمّد ، سرّ اين كار چه بوده است ؟ !
آن حضرت فرمود : اين استخوان يكى از پيامبران خداوند عزّ و جلّ است كه ايشان با به كارگيرى بعضى از فنون انبيا آن را پيدا كردهاند ، و هيچ وقت استخوان پيامبرى در زير آسمان برهنه نمىشود مگر اينكه از آسمان باران مىبارد . آنان از كلام امام عسكرى عليه السّلام خشنود شده و استخوان را امتحان كردند و آن را همانگونه كه آن حضرت فرموده بود يافتند .
حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام پس از اين ماجرا در حالىكه مردم را از آن شبهه نجات داده بودند به خانهء خود در سامرا رفتند و خليفه و مسلمانان همه از اين قضيه خشنود شدند . امام حسن عسكرى عليه السّلام با خليفه در رابطه با
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: منذر حكيم
ص١٦٨