تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
عمرى و پنج يا شش تن از شيعيان زندانى بوديم كه ناگاه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام و برادرش جعفر به همان زندان آورده شدند . ما ترسيديم مبادا به حضرت امام عسكرى عليه السّلام آسيبى برسد . متصدّى آن زندان صالح بن وصيف حاجب بود و مردى جمحى نيز با ما در همان حبس بود . حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام رو به ما كرده و آهسته به ما فرمودند : اگر اين مرد در ميان شما نبود به شما خبر مىدادم كه شما كى آزاد خواهيد شد ، و اين مرد كه مىبينى نامه‌اى به خليفه نوشته و در آن نامه وى را به آنچه شما مىگوييد خبر داده است . اكنون آن نامه را در لباس خود مخفى كرده ، درصدد است تا راهى بيابد و آن را به خليفه برساند و شما متوجّه نشويد ، پس از شرّ او بر حذر باشيد . ابو هاشم گويد : ما كه ديگر توان خوددارى نداشتيم همگى بر آن مرد حمله آورده او را تفتيش نموده ، نامه را در بين لباس او مخفى شده يافتيم و ديديم كه وى در آن نامه از ما به كمال بدى ياد كرده است . ما نامه را از وى گرفته و وى را از اين كار بر حذر داشتيم ، حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام در زندان همواره روزه‌دار بود . هنگامى كه آن حضرت افطار مىكرد ما نيز با او افطار كرده و به همراه او و از غذاى او كه غلامش هر روز در جعبهء سر به مهرى برايش مىآورد مىخورديم . ابو هاشم گويد : من نيز با او روزه مىگرفتم . اما يكى از روزها در اثر گرفتن روزه ضعف بر من غلبه كرد ، به غلام خود دستور دادم تا براى من كلوچه‌اى بياورد . من به مكانى خلوت در زندان رفته و آن كلوچه را خورده و آب نوشيدم ، سپس به كنار جماعت برگشته و كسى متوجّه من نشد ، هنگامى كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام مرا ديدند تبسم فرموده و گفتند : « افطار كردى ؟ » من خجالت كشيدم ، آن حضرت فرمودند : ابو هاشم ، گناهى بر تو نيست .