سپس آن حضرت فرمودند : آن اموال امشب به دست من مىرسد و آنان براى كشف آن راهى ندارند . امشب را پيش من بمان .
چون پاسى از شب گذشت و آن حضرت مشغول به نماز شب گرديد ناگاه نماز را در ركوع سلام داده به من فرمود : اكنون مرد آورندهء مال آمده و مال را نيز با خود آورده اما خادم از ورود او ممانعت كرده است برو و آن اموال را از او بگير .
من خارج شدم و ديدم به همراه آن مرد زنبيلچهاى محتوى اموال است آن را از او گرفته به داخل خانه بردم ، امام هادى عليه السّلام فرمودند : برو و به او بگو آن جبه را كه آن زن قمى به او داده و گفته است كه يادگار مادر بزرگش مىباشد نيز تحويل بدهد .
من به نزد او رفته و پيام را رساندم آن مرد نيز جبهاى به من داد و من آن را به نزد امام عليه السّلام بردم ، امام هادى عليه السّلام فرمودند : به او بگو جبهاى را كه با آن جبه عوض كرده است به ما پس بدهد .
من خارج شده و اين مطلب را به او گفتم ، وى گفت : آرى دخترم از آن جبه خوشش آمد و من آن جبه را با اين جبه عوض كردم حال مىروم و آن را بازمىگردانم .
چون اين كلام مرد را به امام عرض كردم فرمودند : برو و به او بگو خداوند آنچه از آن ما و بر ما است نگاه مىدارد آن جبه را از زير بغل خود بيرون بياور و بده ، چون اين حرف را به آن مرد رساندم درحالىكه جبه را از زير بغل خود بيرون مىآورد از هوش رفت . سپس حضرت امام هادى عليه السّلام خود خارج شده و خطاب به آن مرد فرمودند : تو در امر ما شك داشتى ، اكنون به يقين رسيدى . « 1 »
اين روايت به نكات بسيارى اشاره دارد . امّا مهمترين چيزهايى كه در آن
هامش
( 1 ) . شيخ طوسى ، امالى / 276 ح 528 ، مناقب 4 / 444 .