آوردند و من پايين آمدم . ديدم آن حضرت جبّه و كلاهى پشمين پوشيده و بر سجّادهاى از حصير نشسته است . من شك نداشتم كه وى مشغول نماز بوده است . آن حضرت به من گفت : اتاقها در اختيار تو است . من داخل اتاقها شده و همهء آنها را بازرسى كردم و در آن اتاقها چيزى جز كيسهاى كه با مهر مادر متوكّل مهر شده و كيسهء مهرشدهء ديگرى چيزى نديدم . امام هادى عليه السّلام به من فرمودند : مىتوانى محلّ نماز را نيز بگردى ، من جا نماز آن حضرت را برداشتم . ديدم زير آن شمشيرى در غلافى ساده و غير آراسته بدون جلد پوستى يا طلاكارى و نقرهكارى موجود است . آن شمشير را نيز گرفته و به سمت متوكّل بردم .
هنگامى كه متوكّل به مهر مادر خود بر روى آن كيسهء پول نگاه كرد مادر خود را احضار نمود . مادر متوكّل هم به ديدن او رفت . يكى از مستخدمان مخصوص برايم نقل كرد كه مادر متوكّل به او گفت : هنگامى كه تو بيمار شده بودى و من از بهبودى تو مأيوس بودم نذر كردم كه اگر تو شفا يا بى و از اين مرض جان به سلامت برى از مال خود ده هزار دينار به امام هادى عليه السّلام بدهم و چون بهبودى يافتى اين كار را كردم و اين مهر من است كه بر اين كيسه موجود است . كيسهء دوّم را نيز بازكردند و ديدند در آن چهارصد دينار است .
متوكّل ده هزار دينار ديگر بر آن ده هزار افزود و مرا دستور داد تا همهء آن پولها را به نزد امام هادى عليه السّلام ببرم . من اين كار را انجام دادم و شمشير و دو كيسهء پول را به آن حضرت عرضه داشتم و عرض كردم : اى سرور و آقاى من ، من مأمور متوكّل بودم و انجام امر او بر من واجب بود . امّا انجام دادن اين كار بر من بسيار سخت و گران بود ، امام هادى عليه السّلام در پاسخ اين آيهء شريفهء قرآن را تلاوت فرمودند :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ؛
و كسانى كه ستم كردهاند