بسيار گرم بود و تابش آفتاب بسيار سوزان و داغ بود ، به همراه امام هادى عليه السّلام براى حركت آماده مىشديم . امّا كارى كه آن حضرت انجام داد به نظر ما بسيار عجيب رسيد . ديديم كه آن حضرت به اين صورت از اردوگاه خود خارج شد كه بارانى پوشيده و دم اسب خود را گره زده و در زير زين پارچهء كلفتى بر روى اسب انداخته است منظور اين است كه نحوهء پوشش حضرت و اسبش به صورت روزهاى بارانى بوده است .
همهء افراد سپاه و افراد قافله به اين كار حضرت خنديدند و گفتند : اين حجازى از آبوهوا چيزى نمىداند . هنگامى كه چند ميل حركت كرديم ناگهان ديديم از سمت قبله ابرى بالا گرفته است . ابر به سمت ما آمده ، زمين را تاريك كرده ، ما را به سرعت دربرگرفت . آنگاه باران شديدى درگرفت كه بسان دهانهء مشك مىباريد . نزديك بود كه ما هلاك گشته ، از شدّت آب باران غرق شويم . آب باران از لباسها به بدنهاى ما سرايت كرده و جارى شد . تا جايى كه كفشها و چكمههاى ما پر از آب شد . اين باران آنقدر سريع باريد كه ما نتوانستيم حتّى پياده شده و لباسهاى كلفت يا بارانى خود را از درون بارها بيرون بياوريم ، و اوضاع ما بهگونهاى تماشايى و رقّتبار درآمد . امام هادى عليه السّلام نيز با تعجّب ، لبخند بر لب به ما مىنگريست .
همچنين يحيى بن هرثمه تعريف مىكند كه : در يكى از منازل بين راه زنى درحالىكه دست پسرش را گرفته بود به نزد ما آمد . آن پسر از چشم نابينا بود .
آن زن از ما تقاضاى كمك داشت و مىگفت : در ميان شما مردى علوى است .
مرا به نزد او ببريد تا اينكه او براى چشم فرزندم دعا كند . ما او را به نزد امام هادى عليه السّلام راهنمايى كرديم . آن حضرت چشم كودك را باز كرد تا من داخل چشم را ديدم و شك ندارم كه آن چشم كور بود . آنگاه آن حضرت لحظهاى
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: منذر حكيم
ص١٣٨