دست خود را بر چشم او گذاشته و ديدم كه لبهايش حركت مىكرد . سپس دست از چشم پسرك برداشت و ديدم كه چشم پسرك باز شد ، صحيح و سالم و هيچ عيب و علّتى در آن نبود « 1 » .
بههرترتيب كاروان در راه سامرا به بغداد رسيد . ابن هرثمه با اسحاق بن ابراهيم طاهرى والى بغداد ديدار كرد و اسحاق بن ابراهيم سفارش امام هادى عليه السّلام را به او كرد . وى چون مىترسيد كه يحيى بن هرثمه بخواهد گزارش بدى نسبت به امام هادى عليه السّلام به متوكّل بدهد ، به او گفت اى يحيى ، اين مرد از نسل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده ، متوكّل كسى است كه تو او را مىشناسى . پس بدان كه اگر متوكّل را به كشتن اين مرد تحريك كنى در قيامت رسول خدا دشمن تو خواهد بود .
يحيى در پاسخ وى گفت : به خدا سوگند ، من جز آنچه سراسر زيبايى و نيكويى بود چيز ديگرى از او نديدهام « 2 » .
هنگامى كه كاروان به سامرا رسيد ابن هرثمه ابتدا به ديدار وصيف تركى رفت . وصيف تركى كسى بود كه در همهء عزل و نصبهاى خليفه شركت داشته ، در همهء كارهاى خليفه دخالت مىكرد . از جمله چيزهايى كه وصيف به يحيى گفت اين بود : به خدا سوگند كه اگر مويى از سر اين مرد كم شود - مراد او امام هادى عليه السّلام بود - من خود را در اين مسأله مسئول مىدانم .
ابن هرثمه گويد : من از كلام والى بغداد و كلام وصيف تركى تعجّب كردم و سپس متوكّل را از آنچه كه در رابطهء با امام از حسن سيرت و درستى راه ، ورع و زهد آن حضرت دريافته بودم آگاه كرده ، به او يادآور شدم كه من خانهء آن
هامش
( 1 ) . اثبات الوصيّه / 225 .
( 2 ) . مروج الذهب 4 / 85 .