هنگامى كه شش ميل از آنجا دور شديم به يك وادى رسيديم كه گويا به شكوه و آراستگى باغها و بستانها بوده ، در آن چشمهها و درختان و زراعتهايى به چشم مىخورد . امّا ما در آن ، زارع و كشاورز ، حتّى كسى از مردم را نديديم ، ما در آنجا پيادهشده آب نوشيديم ، اسبان و چارپايانمان را آب داديم و تا بعد از عصر در آن منزل اقامت كرديم . سپس از آنجا آب برداشته ، آب نوشيده و هرچه مشك داشتيم از آن آبها پر كرده ، حركت كرديم . كمى از آنجا دور نشده بوديم كه تشنگى بر من عارض شد .
من كوزهاى نقرهاى داشتم كه يكى از غلامانم آن را به كمربند خود بسته و براى من حمل مىكرد . هنگامى كه تشنگى بر من غلبه كرد از آن غلام آب خواستم . ناگهان ديدم كه زبانش از سخن گفتن بند آمده ، و چون خوب نگاه كردم متوجّه شدم كه او كوزه را در جايى كه نشسته بوديم جا گذاشته است . من بازگشتم و با شلّاق به اسب راهوار خود كه بسيار سريع بود نواختم و به سمت آن منزل حركت كردم . بهزودى به آن مكان رسيدم . امّا آن مكان را خشك و بىآبوعلف يافتم . نه آبى ، نه زراعتى و نه سبزهاى . امّا محلى كه بارهاى خود را در آنجا گذاشته بوديم و فضولات اسبان و شترانمان را در آنجا ديدم ، من حتّى كوزهء خود را ديدم كه در همان مكان كه غلام گذاشته بود افتاده است .
كوزه را برداشته و برگشتم و به كسى چيزى نگفتم .
وقتى كه به نزديك كاروانيان و سپاهيان رسيدم ، ديدم كه امام هادى عليه السّلام لبخندزنان منتظر من است . آن حضرت در اين رابطه چيزى به من نفرمود . فقط از من پرسيد : آيا كوزهام را پيدا كردهام ؟ و من به او جواب دادم : آرى آن را يافتم .
نيز يحيى بن هرثمه نقل مىكند : در يكى از روزهاى اين سفر كه روز
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: منذر حكيم
ص١٣٧