ابو جعفر عليه السّلام را در سفر حج همراهى مىكردم . به هنگام خوردن غذا به او گفتم :
فدايت گردم ، والى ما دوستدار و پيرو شما اهل بيت است و من به ديوان محاسبات او بدهكار هستم . خوب است - چنانچه صلاح بدانى - نامهاى به او نوشته ، به احسان نسبت به من فرمانش دهى .
امام عليه السّلام فرمود : او را نمىشناسم .
گفتم : فدايت شوم ، همانگونه كه گفتم ، او از دوستداران شما اهل بيت است و نامهء شما در اين مورد مفيد خواهد بود .
امام جواد عليه السّلام درخواست مرا پذيرفت و نامهاى بدين شرح به والى سجستان نوشت :
« بسم اللّه الرحمن الرحيم . اما بعد ، آورندهء اين نامه ، مذهب و روش نيكى ( محبت اهل بيت عليهم السّلام ) از تو بيان كرد . و [ بدانكه ] تنها چيزى كه از منصبت براى [ آخرت ] تو مىماند كار نيكى است كه از تو برآيد ، پس به برادرانت نيكى كن و بدان كه خداى - عز و جل - [ در روز واپسين و به هنگام بازخواست ] از اندك كارهاى تو هرچند به اندازه ذرهاى يا دانهء خردلى باشد سؤال خواهد كرد . « 1 »
چون مرد سجستانى به شهر خود بازگشت ، والى شهر ( حسين بن عبد اللّه نيشابورى ) را از نامهاى كه امام جواد عليه السّلام براى او فرستاده بود ، آگاه كرد . حسين بن عبد اللّه دو فرسخ راه پيمود و به استقبال آن مرد رفت و پس از ستاندن نامهء امام عليه السّلام آن را بوسيده ، اقدام امام عليه السّلام را براى خود شرافتى بزرگ خواند . آنگاه جوياى حال و نياز مرد سجستانى شد و او گفت : مرا از دادن خراج معاف بدار .
والى درباره تعداد افراد خانوادهء آن مرد پرسيد و به تعداد آنان ، به او و افراد
هامش
( 1 ) . بحار الانوار 50 / 86 .