كار گمار » .
3 . همچنين از ابو هاشم نقل شده است كه : « روزى با او ( امام جواد ) عليه السّلام وارد باغى شدم . به او گفتم : فدايت گردم ، من شيفتهء خوردن گل هستم . از خدا بخواه تا مرا از اين عادت برهاند .
امام عليه السّلام سكوت كرد . پس از گذشت چند روز خود آغاز به سخن كرده ، به من فرمود : اى ابو هاشم ، خداوند عادت خوردن گل را از تو گرفت .
ابو هاشم مىگويد : [ از آن زمان ] از هيچ چيزى همانند گل نفرت ندارم » .
4 . از « على بن اسباط » نقل شده است كه گفت : « ابو جعفر اندك زمانى پس از وفات پدرش در ميان ما ظاهر شد . در او نگريستم تا بتوانم اوصاف ظاهرى و قامت او را براى دوستان توصيف كنم . او نشست ، سپس فرمود : اى على ، خداوند ، همانگونه كه در امر پيامبرى اتمام حجت كرده ، فرمود : « و ما فرمان نبوت و عقل كافى در كودكى به او داديم » همانسان نيز در امامت اتمام حجت كرده است . « 1 »
5 . راوى مىگويد : « هنگامى كه ابو الحسن الرضا عليه السّلام ديده از جهان فرو بست چهار هزار درهم از او مىخواستم و كسى جز من و از اين طلب آگاه نبود . ابو جعفر عليه السّلام خبر فرستاده : فرمود : فردا نزد من بيا .
من نيز به فرمان او روز بعد به حضورش رسيدم . او فرمود : ابو الحسن عليه السّلام از دنيا رفته است و تو چهار هزار درهم از او مىخواهى ؟
گفتم : آرى .
او سجادهاى كه زير پا داشت برداشت . دينارهايى زير سجاده بود .
هامش
( 1 ) . مريم / 12 .