1 . از « ابو هاشم ، داوود بن قاسم جعفرى » نقل شده است كه گفت : « به حضور ابو جعفر ثانى عليه السّلام رسيدم . سه نامه همراه داشتم كه هيچ يك نام و مشخصهاى نداشت .
نتوانستم نامهها را شناسايى كنم و همين امر ، مرا اندوهگين كرد . امام عليه السّلام يكى از نامهها را از من گرفت و فرمود : اين نامهء « ريّان بن شبيب » است .
سپس نامه دوم را گرفت و فرمود : اين نامهء « محمد بن حمزه » است و چون نامهء سوم را گرفت ، فرمود : اين نامهء فلان شخص است .
از اين واقعه مبهوت شده بودم . امام عليه السّلام در من نگريست و لبخندى [ مهر آميز ] زد .
ابو هاشم ادامه مىدهد : ابو جعفر عليه السّلام كيسهاى حاوى سيصد دينار به من داد و از من خواست آن را به يكى از عموزادگانش برسانم . سپس فرمود : او خواهد گفت : بازرگانى به من معرفى كن تا با اين مال براى من كالايى بخرد . كيسهء حاوى دينار را براى او بردم . او به من گفت : اى ابو هاشم ، بازرگانى به من معرفى كن تا با اين مال براى من كالايى بخرد . من نيز چنان كردم » .
2 . نيز از ابو هاشم نقل شده است كه گفت : « ساربانى از من خواست تا از امام جواد عليه السّلام بخواهم او را به كار بگمارد . به همين منظور نزد حضرت رفتم ، او را با جماعتى در حال خوردن غذا ديدم . از اينرو نتوانستم خواستهء ساربان را با حضرتش در ميان بگذارم . حضرت غذا نزد من گذارد و فرمود : اى ابو هاشم ، بخور .
آنگاه - بدون اينكه با وى سخن گفته باشم - خطاب به يكى از غلامان فرمود : اى غلام ، آن ساربانى كه ابو هاشم او را براى ما آورده در كنار خود به
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: منذر حكيم
ص٥٤