ادامهء آيه مىفرمايد :
. . . فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً ؛
پس هيچكس را با خدا مخوانيد .
معتصم اين نظر را مقبول دانست و فرمان داد تا انگشتان سارق را از بن ببرند .
آنگاه ابن ابى دؤاد گفت : قيامت من با اين مسأله فرا رسيد و اى كاش زنده نبودم [ و اين وضع را نمىديدم ] .
زرقان به نقل از ابن ابى دؤاد مىگويد : روز سوم پس از آن ماجرا نزد معتصم رفتم و گفتم : خيرخواهى امير المؤمنين بر من واجب است و سخنى مىگويم كه مىدانم فرجام آن ، آتش دوزخ است .
معتصم گفت : اين خيرخواهى چيست ؟
گفتم : امير المؤمنين ، فقيهان و عالمان را براى حكمى از احكام دين در مجلس خود گرد آورد و از همگان دربارهء آن حكم نظر خواست و آنان در حضور ديگر عباسيان ، وزيران و دبيران خليفه ، دانستههاى خود را دربارهء موضوع مورد بحث بيان داشتند . تمام حاضران و عامّهء مردم كه در پس درها قرار داشتند فتواى آنان را شنيدند . آنگاه امير المؤمنين آراى آنان را ناديده گرفته و سخن و رأى كسى را - كه حكمى غير از حكم فقيهان داده - پذيرفت كه امت را با امامت خود به دو دسته كرده است و [ دستهاى از آنان ] او را نسبت به خلافت ، از خليفه سزاوارتر مىدانند .
ابن ابى دؤاد گفت ، رنگ از چهرهء خليفه پريد و متوجه مطلب شد ، آنگاه به من گفت : به پاس اين خيرخواهى خدايت پاداش خير دهد ! . . . روز چهارم به يكى از وزيران خود دستور داد تا امام جواد ( ع ) را به منزلش فراخواند ، اما امام جواد عليه السّلام نپذيرفت و فرمود : مىدانى كه در مجالس شما حاضر نمىشوم .
وزير گفت : تو را به صرف غذا دعوت مىكنم و دوست داشتم به خانهء ما