تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
آن مىنواخت و آواز مىخواند . زمانى گذشت و ابو جعفر توجهى به او نكرد . پس از مدتى امام سر بلند كرد و به او فرمود : « إتّق الله يا ذا العثنون » ؛ اى صاحب ريش ، تقواى خدا در پيش گير . ناگهان عود از دست مخارق افتاد و تا آخرين روز زندگىاش نتوانست از دستان خود استفاده كند . مأمون جوياى حال مخارق در آن لحظه شد ، پاسخ داد : هنگامى كه ابو جعفر بر من بانگ زد چنان وحشت‌زده شدم كه هرگز از آن رهايى نخواهم يافت » . « 1 » اين مطلب دليل روشنى بر دسيسه‌چينى مأمون است . او از هر فرصتى و ابزارى استفاده مىكرد تا منزلت امام جواد عليه السّلام را نزد مردم بكاهد او را براى امامت و رهبرى امت اسلامى ناتوان و - العياذ بالله - ناشايست معرفى كرده ، خود را به اين منصب سزاوارتر بنماياند ، اما هماره با شكست و ناكامى روبه‌رو مىشد . او ناچار شد روش ديگرى براى زيرنظر قرار دادن امام جواد عليه السّلام تجربه كند و با همين انگيزه دخترش را به همسرى امام درآورد . پر واضح است كه اين اقدام مأمون به انگيزهء گرامى داشتن نبود كه به منظور زير نظر داشتن امام جواد عليه السّلام بود . مفصل اين مبحث خواهد آمد . يكى ديگر از نيرنگ‌هاى مأمون براى متزلزل كردن موقعيت امام جواد عليه السّلام واداشتن قاضى القضات ، يحيى بن اكثم به مطرح كردن مسائل سخت در حضور امام جواد عليه السّلام بود تا بدين‌وسيله آن حضرت را در تنگنا گذارد و از اين طريق به اهداف شوم خود برسد . مأمون به يحيى گفت : « از محمد بن على
هامش
( 1 ) . كافى 1 / 494 - 495 .