او نسبت به امام عليه السّلام مىافزود ، ولى مأمون دشمنى و كينهء خود را آشكار نمىكرد ، اما سرانجام به تنگ آمد و چون نمىتوانست حضور امام عليه السّلام را تحمل كند ، او را به زهر جفا كشت » . « 1 »
نيز « على بن ابراهيم » از « ياسر خادم » نقل مىكند كه گفت : « در هفت منزلى طوس ، ابو الحسن [ الرضا ] عليه السّلام بيمار شد و بيمارىاش شدت گرفت . وارد طوس شديم و چند روزى در طوس مانديم . مأمون هرروز دو بار به ديدار امام عليه السّلام مىآمد . امام عليه السّلام در روزى كه به ديدار معبود شتافت دچار ضعف [ شديد ] شده بود . پس از آنكه نماز ظهر را به جاى آورد به من فرمود : اى ياسر ، مردم چيزى خوردهاند ؟
گفتم : اى سرور من ، در وضعيتى كه شما قرار گرفتهايد ، چه كسى ميل به خوردن دارد ؟
امام عليه السّلام نشست و فرمود : سفره را بگسترانيد و غذا بياوريد . آنگاه يكايك خادمان را فراخواند و بر سفره نشاند و حال يكيك آنان را جويا شد و چون همگى غذا خوردند ، فرمود : براى بانوان غذا ببريد .
فرمان حضرت عملى شد و چون بانوان از خوردن غذا فارغ شدند ، امام عليه السّلام دچار ضعف و بيهوش شد . شيون حاضران برخاست و زنان و كنيزكان مأمون سراسيمه و سر و پا برهنه كنار امام رضا عليه السّلام گرد آمدند . اين خبر در طوس منتشر شد و مردم دعا و رحمت خود را نثار امام رضا عليه السّلام مىكردند . مأمون با آگاه شدن از ماجرا سر و پا برهنه ، بر سر زنان و در حالى كه چنگ به محاسن خود مىزد و اشك بر گونه مىافشاند به حضور امام عليه السّلام كه اكنون به هوش آمده
هامش
( 1 ) . همان / 107 - 108 .