رمضان بود ) . در صدد رفتن برآمدم كه امام عليه السّلام بيرون آمد . مردم او را در ميان گرفتند و حضرت به فقيران و نيازمندان وجوهى داد . من همراه امام عليه السّلام شدم تا اينكه به منزل رسيده ، وارد شد ، سپس بيرون آمد و مرا خواند و فرمود تا درون خانه شوم و من امتثال امر كرده ، وارد خانهء امام عليه السّلام شدم . در آنجا از امير مدينه با حضرت گفتوگو كردم . چون سخنم به پايان رسيد ، امام عليه السّلام به من فرمود :
گويى هنوز افطار نكردهاى .
گفتم : نه .
امام عليه السّلام دستور داد افطار آوردند و به غلام خود گفت تا با من همغذا شود .
چون از خوردن دست كشيدم ، فرمود تا بالش را بلند كرده ، هرچه زير آن است بردارم . چون بالش را بلند كردم دينارهاى زرين يافتم ، آنها را برداشته ، در آستين خود نهادم . امام عليه السّلام به غلامان خود دستور داد مرا تا خانهام همراهى كنند و آنان مرا تا درب خانهام رساندند . با ورود به خانه چراغى خواستم و زير نور چراغ سكهها را شمردم ، جمعا 48 دينار بود و من 28 دينار به آن مرد بدهكار بودم . [ چون دينارها را وارسى كردم ] بر يكى از آن نوشته شده بود :
طلب آن مرد از تو 28 دينار است و باقىماندهء اين دينارها از آن توست » . « 1 »
گراميداشت ميهمان
امام رضا عليه السّلام مهمان را گرامى داشته ، باران احسان و لطف خود را بر او فرو مىريخت و خود به پذيرايى از ميهمان مىپرداخت . اين داستان ، اوج ميهماننوازى امام عليه السّلام را روشن مىكند : « ميهمانى بر حضرت وارد شد . شب هنگامى ، امام عليه السّلام با وى مشغول گفتوگو بود كه چراغ دچار نابسامانى شد .
هامش
( 1 ) . اصول كافى 1 / 486 / حديث 4 ؛ الارشاد 2 / 255 ( به نقل از : الكافى 1 / 486 / حديث 4 ) و بحار الانوار 49 / 97 / حديث 12 ( به نقل از : الارشاد 2 / 255 ) .