حضرت گفتم : فدايت گردم ، آيا شما امام داريد ؟
حضرت پاسخ داد : نه .
از هيبت و شكوه آن حضرت حالتى به من دست داد كه هنگام ديدار با امام صادق عليه السّلام اينچنين تحت تأثير جلال و عظمت آن حضرت قرار نمىگرفتم و تنها خداوند از آن آگاه است .
باز گفتوگو را با حضرت دنبال كرده ، گفتم : فدايت شوم ، آنچه را كه از پدرت مىپرسيدند ، از شما بپرسم ؟
امام عليه السّلام فرمود : بپرس باخبر مىشوى و آن را فاش مكن كه اگر چنين كنى فرجام ، سر بريدن است .
هشام مىگويد : پرسشهايى از امام كاظم عليه السّلام كردم و او را دريايى از دانش يافتم . آنگاه به او گفتم : فدايت گردم ، شيعيان تو و شيعيان پدرت سرگشته و راه گم كردهاند . با اينكه مرا به راز نگاه داشتن امر فرمودهاى آنان را از خبر [ امامت شما ] آگاه كنم . و به سوى شما دعوتشان كنم ؟
امام كاظم عليه السّلام فرمود : هريك از آنان را راه يافته ديدى ، از اين امر آگاه كن و از او پيمان رازدارى بگير ، چرا كه اگر اين امر ( امامت ) را فاش كنند فرجام كار ، سر بريدن است و در اين هنگام امام كاظم عليه السّلام با دست به گلوى خويش اشاره فرمود . « 1 »
اين روايت كه از هشام بن سالم نقل شده است واقعيتهايى را از فضاى حاكم بر روزگار امام كاظم عليه السّلام روشن مىكند كه به شرح زير مىآيد :
1 . جاسوسان فراوانى جامعهء شيعى را كاملا زير نظر داشتند و ترس ، ناامنى
هامش
( 1 ) . اختيار المعرفة الرجال 2 / 565 حديث 502 ؛ الارشاد 2 / 221 - 222 ؛ اعلام الورى 2 / 16 - 17 ( به نقل از الارشاد 2 / 221 - 222 ) ؛ كشف الغمة 3 / 12 - 13 و بحار الانوار 48 / 50 .