امام عليه السّلام فرمود : گفتم چه مقدار اميد دارى كه از مزرعهاى به دست آورى ؟
گفت : اميد دارم كه دويست دينار عايدم شود .
امام كاظم عليه السّلام سيصد دينار به او داد و فرمود : اين براى توست و كشت تو نيز باقى است .
مرد عمرى منفعل شد و از اينكه پيشتر رفتارى ناشايست با امام داشت شرمنده گرديد . امام او را به حال خود ترك كرد و به مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگشت ، اما مرد عمرى را در مسجد ديد كه پيش از حضرت خود را به آنجا رسانده بود . چون مرد عمرى امام را ديد به احترام حضرتش برخاست و امام را چنين مورد خطاب قرار داد :
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ
» « 1 » في من يشاء ؛ خدا بهتر مىداند رسالتش را كجا [ و در چه كسى ] قرار دهد .
دوستان مرد عمرى گرد او جمع شده و اين دگرگونى او را بر او خرده گرفتند . او با آنان به جدال و مخاصمه پرداخته ، مناقب و نيكىهاى آن حضرت را برشمرده ، براى حضرتش دعا مىكرد . امام عليه السّلام رو به ياران خود كرد و فرمود :
كدام [ راه و برخورد ] بهتر بود ؟ آن كارى كه شما درصدد آن بوديد يا اين روش كه اين مقدار او را اصلاح كرد ؟ » . « 2 »
از ديگر موارد و نشانههاى بردبارى حضرت اين است كه روزى از جايى كه دشمنان و رشكورزان نشسته بودند مىگذشت . « ابن هياج » كه در ميان آنان بود ، به يكى از ياران خود دستور داد تا لگام استر امام عليه السّلام را گرفته و مدعى مالكيت آن شود ، او نيز چنين كرد . امام عليه السّلام كه به هدف او پى برده بود از استر
هامش
( 1 ) . انعام / 124 .
( 2 ) . تاريخ بغداد 13 / 28 - 29 ؛ الارشاد 2 / 233 ؛ اعلام الورى 2 / 26 و 27 ( به نقل از الارشاد 2 / 233 ) ؛ كشف الغمه 3 / 18 و 19 و مناقب آل ابى طالب 4 / 344 ( به اختصار نقل شده است ) .