نموده ، از امام عليه السّلام خواست تا با او بيعت كند . امام عليه السّلام فرمود : اى عموزاده ، آنچه را كه عموزادهات [ محمد نفس زكيه ] از عمويت ابو عبد الله ( امام صادق عليه السّلام ) خواست ، از من نخواه ، زيرا همانگونه كه ابو عبد الله بر خلاف ميل خود رفتار كرد ، من نيز چنان خواهم كرد .
حسين به امام كاظم عليه السّلام گفت : من به تو پيشنهاد دادم . اگر بخواهى آن را بپذير و بدان تن در ده و اگر نمىپسندى تو را به قبول آن مجبور نمىكنم كه از خداوند يارى خواسته مىشود ، سپس با امام خداحافظى كرد .
آنگاه حسين ياران خود از جمله : « يحيى » ، « سليمان » ، « ادريس بن عبد الله بن الحسن » و « عبد الله بن الحسن افطس » را گرد آورد . چون بانگ اذان صبح برخاست وارد مسجد شدند و بانگ « احد ، احد » برآوردند . افطس بر فراز گلدسته رفت و مؤذن را به گفتن جمله « حيّ على خير العمل » واداشت و حسين امامت جماعت را به عهده گرفت . پس از نماز خطبهاى خواند و مردم با وى بيعت كردند . حسين كه از استيلاى بر مدينه فارغ شد همراه سيصد جنگجو آهنگ مكه كرد و چون به « فخ » رسيد در آنجا اردو زد . سپاه خليفهء عباسى او را تعقيب كرده ، در « فخ » با وى و يارانش وارد جنگى پرهراس شد كه اين رويارويى به شهادت حسين و يارانش انجاميد . آنگاه سرهاى شهيدان فخ را از تن جدا كرده ، همراه اسيران كه دست و پاى آنان را در كندهاى آهنين قرار داشت براى هادى سركش فرستادند . به دستور هادى اسيران را در غل و زنجير كشتند و پيكرهاى آنان را بر در محبس به دار آويختند . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى 1 / 229 و بحار الانوار 48 / 161 - 165 ( به نقل از مقاتل الطالبيين ) .