بياوريد . خدا مرا بكشد اگر او را نكشم . خدا زمين را از خون من سيراب سازد اگر زمين را از خون او سيراب نسازم .
من از حاجب سؤال كردم كه منظور منصور در اين كلام ، چه كسى است ؟
گفت : منظورش جعفر بن محمّد است . ناگاه ديدم جعفر بن محمّد را عدّهاى از مأموران خاصّ مىآورند . امام صادق عليه السّلام به در رسيد . هنوز پرده را بالا نبرده بودند . ديدم لبهاى آن حضرت هنگام بالا رفتن پرده حركت مىكند و آنگاه داخل شد . هنگامى كه چشم منصور به او افتاد گفت : خوش آمدى اى پسر عمو ، خوش آمدى اى پسر رسول خدا ، و همچنان آن حضرت را احترام كرده بالا مىبرد ، تا اينكه آن حضرت را بر تشكچه خود نشاند ، سپس گفت غذا بياورند . من سر بلند كردم و شروع كردم به نگاه كردن به چهرهء آن حضرت .
ديدم كه منصور غذاها را لقمهلقمه خنك كرده و به آن حضرت مىدهد . او حاجات آن حضرت را برآورد و دستور داد تا آن حضرت را برگردانند .
هنگامى كه امام صادق عليه السّلام از در خارج شد به او گفتم : تو مىدانى كه از پيروان و دوستان تو هستم و اينكه من به دخول در دستگاه بنى عبّاس مبتلا شدهام . من سخنان اين مرد را شنيدهام كه دربارهء تو چه مىگفت . هنگامى كه به در رسيدى ديدم كه لبهايت حركت مىكند و شكّ ندارم كه چيزى مىگفتى .
آنگاه ديدم كه رفتار منصور با تو چگونه شد . حال اگر مايل هستى به من هم آن چيز را كه گفتى بياموز تا من هم هنگام داخل شدن در نزد او آن را بگويم .
امام صادق عليه السّلام فرمودند : « باشد ، من هنگام ورود به نزد منصور گفتم : ما شاء اللّه ، ما شاء اللّه ، لا يأتي بالخير إلّا اللّه ، ما شاء اللّه ، ما شاء اللّه ، لا يصرف السوء إلّا اللّه . . . ؛ هرچه خدا بخواهد ، هرچه خدا بخواهد ، جز خداوند متعال خير نمىرساند ، ما شاء اللّه ، ما شاء اللّه ، جز خداوند متعال شر و بدى را از انسان برنمىگرداند » .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٧٥