1 . بشير نبّال گويد : من بر بالاى كوه صفا بودم و امام صادق عليه السّلام نيز در آنجا حضور داشتند . آن حضرت از كوه به زير آمده ، من نيز از كوه به زير آمدم ، در اين هنگام منصور دوانيقى كه سوار بر درازگوشى بود پيش آمد . سپاهيان او در كنارش سوار بر اسب و شتر بودند . آنان به امام صادق عليه السّلام فشار آوردند چنانكه من ترسيدم اسبهاى آنان به امام صادق عليه السّلام آسيبى برسانند . من پيش رفتم تا خود را سپر بلا ساخته و بين آنها و امام صادق عليه السّلام قرار گيرم . پيش خود مىگفتم اى خدا ، اين بندهء تو و بهترين مخلوقات تو در روى زمين است و اين گروه پستتر از سگ هستند و قصد آزار او را دارند !
بشير گويد : امام رو به من كرد و فرمود : « اى بشير ! عرض كردم : لبّيك . آن حضرت فرمودند : سر را بالا بگير تا ببينى » .
بشير گويد : به خدا سوگند كه ناگهان سپرى از جانب خدا ديدم بزرگتر از آنكه من بتوانم توصيفش كنم .
بشير گويد : امام صادق عليه السّلام به من فرمود : اى بشير ، ما از اين قبيل چيزها كه اكنون ديدى بهرهمنديم . امّا مأمور شدهايم تا صبر كنيم . پس صبر كرديم » « 1 » .
2 . روايتى است كه از مفضّل بن عمر وارد شده كه گفت : منصور دوانيقى چندبار تصميم به قتل امام صادق عليه السّلام گرفت . او هنگامى كه به دنبال آن حضرت مىفرستاد و آن حضرت را به حضور مىطلبيد قطعا تصميم داشت تا آن حضرت را به قتل برساند ، امّا وقتى كه چشمش به آن حضرت مىافتاد ، ترس آن حضرت در دلش مىافتاد و او را نمىكشت . امّا در عينحال مردم را از رفتن به نزد امام صادق عليه السّلام منع كرده و امام صادق عليه السّلام را نيز از ديدار عمومى با مردم
هامش
( 1 ) . الاصول الستّة عشر 100 ، اثبات الهداة 5 / 465 .