منصور فرياد كشيد : خدا مرا نبخشد اگر تو را ببخشم « 1 » .
سپس دستور داد عبد اللّه بن حسن را با غل و زنجير بسته به زندان بياندازند . آنان عبد اللّه را با جماعتى از علويان زنجير كرده و در خانهء مروان زندانى كردند .
آنها از عبد اللّه خواستند تا جاى دو پسر خود محمّد نفس زكيّه و برادرش ابراهيم را به آنها بگويد . امّا وى جاى آن دو نفر را به آنها نگفت و بر سر اين كار نيز جان باخت .
عبد اللّه محض عمق اين فاجعه را به برادرزادهء خود حسن بن زيد اين گونه گفته است : اى برادرزاده ، به خدا سوگند كه ابتلاى من از ابتلاى حضرت ابراهيم عليه السّلام بزرگتر است . چرا كه خداوند متعال به ابراهيم امر كرد تا فرزند خود را قربانى كند و اين كار اطاعت خدا بود . امّا ابراهيم گفت :
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ
؛ راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود ! « 2 » . امّا شما آمدهايد و به من مىگوييد دو پسر خود را به اين مرد بدهم تا او آنها را بكشد كه اين كار معصيت خداوند نيز هست « 3 » .
سادات حسنى به مدّت سه سال در آن زندان باقى ماندند ، در سال 142 هجرى منصور سفر ديگرى به مكه كرد . منظور او از اين سفر تدارك اوضاع در مدينه و جلوگيرى از بالا رفتن قيام و انقلاب در آن شهر بود . او هنگامى كه مناسك حج خود را تمام كرد به ربذه رفت كه سه ميل از مدينه فاصله دارد . پس از آنكه به آنجا رسيد دستور داد تا سادات حسنى و علويان ديگرى را كه به همراه آنان زندانى شده بودند به ربذه بياورند . عقبة بن مسلم كار خارج كردن
هامش
( 1 ) . الكامل فى التّاريخ 4 / 371 .
( 2 ) . صافّات 106 .
( 3 ) . مقاتل الطالبيّين 191 - 194 تحقيق سيّد احمد صقر .