ماجرا هريك از آنان ، دست به شورش خواهد زد و ايجاد اختلاف مىكند و مردم را به سوى خود فرامىخواند ، در اين صورت بيم آن دارم چنان نيرويى را بر ضدّ تو گرد آورند ، كه توان مقاومت در برابر آنها را نداشته باشى ، جز عبد اللّه بن عمر كه در اين خصوص با كسى سر ستيز ندارد ، افزون بر اينكه من به خوبى مىدانم حسين بن على هرگز در جهت بيعت با يزيد ، به تو پاسخ مثبت نخواهد داد و اطاعت يزيد را بر خود لازم نمىداند . به خدا سوگند ! اگر من جاى تو بودم اجازه نمىدادم يك كلمه سخن بگويد و بدون اعتنا به هر اتفاقى كه رخ مىداد ، او را گردن مىزدم « 1 » .
اين سخن بر وليد كه از ديگر اعضاى خاندان بنى اميه با تدبيرتر بود ، گران آمد و به مروان گفت : كاش وليد به دنيا نيامده بود و از او يادى نمىشد « 2 » .
مروان سخن وليد را به استهزاء گرفت و با تمسخر به او گفت : از آنچه به تو گفتم نگران مباش . زيرا خاندان ابو تراب با ما دشمنى ديرينه داشتهاند « 3 » .
وليد بر او بانگ زد و گفت : مروان ! واى بر تو ! از اين سخن دست برادر و دربارهء پسر فاطمه كه باقيماندهء نبوت است ، به نيكى سخن بگو « 4 » .
بدين ترتيب ، هردو توافق كردند كه امام عليه السّلام را به مجلس خويش فرا خوانده و براى به دست آوردن مواضع حضرت در قبال سلطهء حاكم ، بيعت يزيد را بر او عرضه كنند .
هامش
( 1 ) . حياة الامام الحسين عليه السّلام 2 / 25 .
( 2 ) . همان 2 / 251 .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . همان .