امام عليه السّلام به او پاسخ داد و فرمود :
آرى ، كسى كه پس از خوارى به وسيلهء او عزّت يافتى و ناچيز بودنت را به فراوانى رساندى .
معاويه پرسيد : حسن ! منظورت از افرادى كه مىگويى كيانند ؟
حضرت فرمود : كسانى كه نمىخواهى آنها را بشناسى .
آنگاه امام در معرفى خود به جامعه ، سخنانش را ادامه داد و فرمود :
« أنا ابن من ساد قريشا شابا و كهلا ، أنا ابن من ساد الورى كرما و نبلا ، أنا ابن من ساد أهل الدنيا بالجود الصادق ، و الفرع الباسق ، و الفضل السابق ، أنا ابن من رضاه رضى اللّه و سخطه سخطه ، فهل لك أن تساميه يا معاوية ؟ » ؛
من فرزند كسىام كه بر پير و جوان قريش پيشوا بود و در كرامت بر همهء مردم برترى داشت ، آنكس كه در راستى و بخشندگى سرآمد مردم جهان بود ، شاخهاى بارور به شمار مىآمد و در برترىها بر ديگران پيشى داشت . من پسر آن كسى هستم كه خشنودىاش ، خشنودى خدا و خشمش ، خشم خداست . اى معاويه ! آيا تو خود را برتر از او مىدانى ؟
معاويه گفت : سخنت درست است ، خير ، من به اين پايه نمىرسم .
امام حسن عليه السّلام فرمود :
حق روشن است و باطل تاريك ، آنكس كه به حق گراييد پشيمان نگشت و باطلگرا به زيان افتاد و حقيقت را درستانديشان مىشناسند .
معاويه طبق عادت حيلهگرىاش گفت : روز خوش نبيند آنكس كه به تو ناسزا گويد . « 1 »
هامش
( 1 ) . به حياة الامام الحسن 2 / 297 به نقل از خوارزمى مراجعه شود .