ناروايىهايت را آشكار مىسازد ، در اين صورت سخنان تو به سود او تمام مىشود و برايت زيان فراوانى همراه خواهد داشت ، مگر اينكه در ادب او عيبى بيابى و يا در نژادش انحرافى پيدا كنى ، اما او از چنين نقصهايى مبرّاست و به درستانديشى و صراحت و رسايى سخن ، ميان عرب مشهور است ، داراى تبارى بزرگ و والاست و از عنصرى پاك برخوردارست . بنابراين ، بهتر است امير المومنين دست به چنين كارى نزند » .
ابو الأسود به درستى سخن گفت و معاويه را پند و اندرز داد ، زيرا كدام عيب و نقص در امام وجود داشت كه معاويه بخواهد وى را با آن مورد عيبجويى قرار دهد ؟ امام عليه السّلام به گفتهء قرآن حكيم از هرگونه پليدى و عيب منزه بود . ولى ضحاك بن قيس نظريهاى برعكس ابو الأسود به معاويه ارائه داد و او را در ناسزاگويى به امام و فخرفروشى بر او ، تحريك كرد و به او گفت :
« اى امير المؤمنين ! با امام حسن همانگونه كه تصميم گرفتهاى عمل كن و حملهات را از او باز مدار ، زيرا اگر او را آماج تيرهاى گفتهات قرار دهى و به استوارى به دو پاسخگويى ، چونان شتر پير و فرتوت خوار گشته و تسليم تو خواهد شد » .
معاويه نظر ضحاك را پسنديد ، با فرا رسيدن روز جمعه بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبرش ، امير المؤمنين پيشواى مسلمانان على بن ابى طالب عليه السّلام را به ناسزا ياد كرد و به عيبجويى او پرداخت و سپس گفت :
« مردم ! گروهى از قريش كودكانه مىانديشند ، نابخرد و نادانند ، زندگانى تيره و تارى دارند و تنگناى روزگار آزارشان مىدهد ، شيطان بر سرهايشان نشسته و زبانهايشان را به كار گرفته است .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٣٢