به گفتهء ابو الفرج و ديگران بيش از پنج نامه ميان امام عليه السّلام و معاويه رد و بدل شد و سبب آن اين بود كه معاويه با برخوردارى از گرايشهاى خاصى ، به نداى حق و حقجويان پاسخ مثبت نداده و بدان اعتقاد نداشت . بلكه اين گرايشها ، پس از شهادت امير المؤمنين عليه السّلام فزونى يافت ، زيرا طمع رسيدن به خلافت كه از ديدگاه اسلام ، وى فاقد سادهترين ويژگىها و شرايط آن بود ، در وى قوت گرفت .
با اين همه ، امام حسن عليه السّلام همان شيوهء پدر را ادامه داد . چنانكه تكليف ايجاب مىكرد بر دشمن اتمام حجت نمايد . از اينرو ، نامههاى متعددى در اين چارچوب به معاويه فرستاد با اينكه از گرايشهاى ناپسند وى آگاهى داشت . در اينجا جامعترين نامهء حضرت را يادآور مىشويم :
از حسن بن على امير المؤمنين به معاويه پسر ابو سفيان ، سلام بر تو ، خدايى را مىستايم كه خدايى جز او نيست ، اما بعد ، خداى جلّ جلاله محمد را به عنوان رحمت جهانيان و منت مؤمنان و همهء مردم برانگيخت ( تا هر انسان زنده را بيم دهد ، و حق را بر كافران استوار سازد ) .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و إله نيز رسالتهاى الهى را به مردم رساند و به اجراى دستورات وى پرداخت و بىآنكه در تبليغ رسالت كوتاهى و سستى ورزيده باشد ، او را در جوار رحمت خويش قرار داد . خداوند به واسطهء وجود مقدس وى ، حق را آشكار و شرك را به نابودى مىكشاند . قريش را به وى اختصاصى ويژه عطا كرد و به دو فرمود : ( اين قرآن يادى براى تو و قوم توست ) ولى آنگاه كه خورشيد وجودش به غروب گراييد ، اعراب در مورد جانشينى او به اختلاف افتادند . قريشيان اظهار داشتند : ما از قبيله و دودمان و دوستان او هستيم و شما از شايستگى اختلاف بر سر جانشينى و حق رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله برخوردار نيستيد . اعراب سخن قريش را پذيرا شده و پى بردند
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 170
مساهمون: منذر حكيم
ص١٧٠