امام عليه السّلام با اعزام قيس بن سعد و ابو ايوب انصارى نزد خوارج ، خواست آنان را پند و اندرز دهند به اين اميد كه واقعيت رخدادها را درك كنند و از خونريزى بيشتر ميان امت ، پرهيز كنند ، سپس حضرت خود ، نزدشان آمد و آنها را مخاطب قرار داد و فرمود :
اى گروهى كه دشمنى و رياكارى و لجاجت ، آنان را به جنگ وا داشته است و هواى نفس ، آنها را از درك حقيقت باز داشته و نادانى و سبكسرى ، آنان را به طمع وادار نموده و امروز در پيشآمدى ناگوار گرفتار آمدهاند ، به شما هشدار مىدهم ، نكند بدون دليلى از پروردگارتان جسدهاى شما در كنار اين نهر و اين گودال بر خاك افتد .
سپس عدم رضايت خود از حكميت و مخالفت با آن را برايشان بيان و سبب مخالفت خويش را به روشنى براى آنها تشريح كرد ، در صورتى كه خود ، امام عليه السّلام را بر پذيرش حكميّت مجبور ساخته بودند . از سويى داوران دو طرف بر مبناى قرآن و سنّت داورى نكرده بودند و اكنون امام عليه السّلام براى بار دوم مهياى رويارويى با معاويه مىشد و شورش مارقين نمىتوانست معنايى داشته باشد . آنان با شنيدن سخن امام عليه السّلام نه تنها دست از كارهاى ناشايست خود برنداشتند بلكه از آن شخصيت گرانمايه خواستند خويشتن را تكفير و توبهء خود را اعلان كند ، امام عليه السّلام به آنان فرمود :
گردبادى از بلا شما را فرا گيرد و انسان پاك و شريفى از شما به يادگار نماند ! . . . آيا پس از ايمانم به خدا و جهادم در ركاب پيامبر ، به كفر خويش گواهى دهم ؟ اگر چنين كنم گمراه شدهام و از هدايت يافتگان به شمار نخواهم آمد .
اين سخن را فرمود و از نزد آنان رفت و خوارج به قصد جنگ صفآرايى كردند . . . امام عليه السّلام سپاه خويش را براى رويارويى با آنان بسيج كرد و در آخرين
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: منذر حكيم
ص٣٠٥