رويارويى با آن حضرت از شهر خارج شدند ، زمانى كه براى جنگ صف آرايى كردند ، امام عليه السّلام فرمان داد جارچى ميان يارانش اعلان دارد كه :
هيچ كس حق ندارد تيرى به سوى دشمن پرتاب كند و يا سنگى به سمت آنان بيندازد و يا با نيزه با آنان بستيزد تا من با آنان سخن بگويم و بر آنها كاملا اتمام حجّت كنم . « 1 »
ولى امام عليه السّلام از آنها جز لجاجت و پافشارى بر جنگ چيزى نديد . آنگاه به سمت طلحه و زبير رفت و هرسه تن ، بين دو صف لشكر توقف كردند و امام عليه السّلام به آن دو فرمود :
شما دو تن به تدارك سلاح و نيروى سواره و پياده پرداختهايد ، اگر در پيشگاه خداوند عذرى تدارك ديدهايد ، از او پروا داشته باشيد و مانند آن پيرهزنى نباشيد كه نخهاى تابيدهء خود را پيش از استحكام ، مجدّدا مىگشايد ، آيا من برادر دينى شما نبودم ؟ ريختن خون مرا حرام و من نيز ريختن خون شما را حرام ساخته بودم ، چه اتفاقى رخ داده كه شما ريختن خونم را روا شمردهايد ؟
سپس امام عليه السّلام به طلحه فرمود :
تو همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم را با خود آوردهاى تا در كنار او بجنگى و همسر خود را در خانهات مخفى كردهاى ؟ آيا تو دست بيعت با من ندادى ؟
و به زبير فرمود :
ما تو را از خاندان عبد المطلب به شمار مىآورديم ولى پسر بدسرشت تو عبد اللّه كه بزرگ شد ، ميان ما جدايى افكند .
سپس فرمود :
زبير ! آيا به ياد دارى روزى را كه من با رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم در قبيلهء بنى غنم همراه بودم ، حضرت به من نگاهى كرد و لبخندى زد و من نيز خنديدم ، تو به رسول خدا گفتى : پسر ابو طالب همچنان خودستايى مىكند ، پيامبر در پاسخ تو فرمود : او اهل
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة 90 ، مروج الذهب 2 / 270 .