جارى است . و مرغان دور پرواز انديشهها ، به افكار بلندم دسترسى ندارند . من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود از آن برگرفتم در حالى كه در اين انديشه بودم آيا با دست تنها بپاخيزم و حق خود و مردم را بستانم و يا در آن محيط پر خفقانى كه پديد آورده بودند صبر پيشه كنم ؟ محيطى كه پيران را فرسوده و جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين لحظات زندگى به رنج وامىداشت .
سرانجام ، بردبارى و صبر را به عقل و خرد نزديكتر ديدم ازاينرو ، شكيبايى ورزيدم ولى به كسى مىماندم كه چشمش پر از خاشاك و استخوان راه گلويش را گرفته و با چشم خود مىديدم ميراثم را به غارت مىبرند .
تا اوّلى جان سپرد و پس از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد ، شگفتا ! او كه در زمان حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند و او را از خلافت معذور دارند ، اكنون خود هنگام مرگ ، عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست ! شگفت آورتر اين كه هردو از خلافت به نوبت بهره گرفتند !
بههرحال آن را در اختيار كسى قرار دادند كه وجودش سراسر خشونت و سختگيرى و اشتباه كارى و پوزشطلبى بود . « 1 »
دوران ابو بكر چندان به طول نينجاميد و به بيمارى دچار شد و در بستر مرگ افتاد تصميم گرفت پس از خود ، خلافت را به عمر بسپارد ، ولى بسيارى از مهاجران و انصار لب به اعتراض گشودند و ناراحتى خود را از اين تصميم ابراز داشتند زيرا آنها از اخلاق خشن و بد رفتارى عمر با مردم به خوبى آگاه بودند . « 2 »
ولى ابو بكر بر تصميم خود پافشارى كرد و عثمان بن عفان را به تنهايى
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 3 .
( 2 ) . الامامة و السياسة 36 تاريخ طبرى 2 / 618 و 619 چاپ مؤسسهء اعلمى ، كامل ابن اثير 2 / 425