در اين اثنا فاطمهء زهرا عليها السّلام كه دست فرزندانش حسن و حسين را گرفته بود و كلّيهء زنان بنى هاشم آن مخدّره را همراهى مىكردند از راه رسيد با ديدن آن منظره صداى ناله و فرياد و شيون و زارى آنان بلند شد ، فاطمه عليها السّلام فرمود :
« خلوا عن بعلي ! خلوا عن ابن عمّي ! و اللّه لأكشفن رأسي و لأضعنّ قميص أبي على رأسي و لأدعونّ عليكم ، فما ناقة صالح بأكرم على اللّه منّي و لا فصيلها بأكرم على اللّه من ولدي » ؛ « 1 »
دست از پسر عمويم برداريد ! دست از همسرم برداريد ! به خدا سوگند ! سرم را برهنه مىكنم و پيراهن پدرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم را بر سر افكنده و شما را نفرين خواهم كرد ، ناقهء صالح و بچهاش از من و فرزندانم در پيشگاه خدا عزيزتر نبودند [ كه خدا به واسطهء آنها بر قوم صالح عذاب فرستاد . ] در روايت عياشى آمده است كه فاطمه عليها السّلام فرمود :
ابو بكر ! مىخواهى همسرم را به قتل برسانى و مرا بيوه و فرزندانم را يتيم كنى ؟ به خدا سوگند ! اگر دست از على برندارى ، گيسوانم را پريشان و گريبان خود را چاك مىزنم و كنار قبر پدرم مىآيم و به پيشگاه پروردگار خويش آه و ناله سر مىدهم .
سپس دست حسن و حسين را گرفت و آهنگ قبر مطهر پدر نمود كه مردم از گوشه و كنار بر سر ابو بكر فرياد زدند و گفتند : مىخواهى چه كنى ؟ آيا مىخواهى بر امّت ، عذاب بفرستى ؟
فاطمه عليها السّلام رو به سوى مرقد پاك رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم نهاد و از آن عزيز از ديده پنهان حاضر ، يارى خواست و عرضه داشت : پدر ! اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم ، پس از تو ما از پسر خطاب و پسر ابو قحافه چهها كشيديم . با هر كلمهاى كه زهرا بر زبان جارى مىساخت ، دلها پر از اندوه و چشمها اشكبار مىشد .
هامش
( 1 ) . احتجاج طبرسى 1 / 222 .