عمر هيزم خواست و با صداى بلند اعلان داشت : [ على ! ] سوگند به آنكس كه جانم در دست اوست ، از خانه بيرون بيا و گرنه آن را با ساكنانش به آتش خواهم كشيد ، به عمر گفته شد : ابو حفص ! آخر ، فاطمه در اين خانه حضور دارد . گفت : باشد . « 1 »
فاطمه عليها السّلام پشت در ايستاده و جمعى را كه [ پيشاپيش آنان عمر قرار داشت ] مورد خطاب قرار داد و فرمود :
« ويحك يا عمر ! ما هذه الجرأة على اللّه و على رسوله ؟ تريد أن تقطع نسله من الدنيا و تفنيه و تطفئ نور اللّه ؟ و اللّه متّم نوره » ؛
عمر ! واى بر تو ! بر خدا و رسولش اينگونه گستاخى ؟ مىخواهى دودمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم را براندازى و نورش را خاموش سازى ؟ ولى بدان ! خداوند نور خويش را فروزان نگاه مىدارد .
عمر با لگد به در كوبيد و فاطمه براى حفظ حجاب ، پشت در ميان در و ديوار خود را نهان ساخت ، آن گروه به زور وارد خانه شدند ، فشار جمعيت سبب شد زهراى مرضيه عليها السّلام بين در و ديوار آسيب ببيند و جنين وى سقط شود .
آن گروه بر سر امير المؤمنين عليه السّلام كه در جايگاه خود نشسته بود ريختند و گردش را گرفته و لباس وى را به گردنش پيچيده و او را كشانكشان از خانه به سمت سقيفه به محل برگزارى مجلس ابو بكر بردند . فاطمه عليها السّلام از بردن همسر خويش جلوگيرى بهعمل آورد و فرمود :
به خدا سوگند ! اجازه نمىدهم پسر عمويم را ظالمانه به سمت مسجد بكشانيد ، واى بر شما ! چه زود به خدا و رسولش خيانت كرديد و در حق ما اهل بيت ستم روا
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسهء ابن قتيبه 29 - 30 .