برو و او را نزدم بياور . من از خدمت رسول خدا بيرون رفتم و على در انتظارم بود تا پاسخ رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم را از من بشنود ، وقتى مرا ديد فرمود : امّ أيمن ، چه خبر ؟
عرض كردم : رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم شما را خواسته است ، على عليه السّلام فرمود : من بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم كه وارد شدم ، همسرانش بهپا خاستند و به خانه رفتند و من در حضور پيامبر نشستم و از شرم سر به زير افكنده بودم . رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم فرمود : آيا علاقهمندى همسرت را به خانه ببرى ؟ من در حالى كه از شرم سر به زير افكنده بودم عرضه داشتم : پدر و مادرم فدايت ، آرى .
پيامبر صلّى اللّه عليه و إله و سلم فرمود : بسيار خوب ! على جان إن شاء اللّه همين امشب و يا فردا شب ترتيب كار را داده و زهرا را به خانهات خواهم فرستاد . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم متوجه همسران خود شد و فرمود : چه كسى اينجاست ؟ امّ سلمه عرضه داشت : منم امّ سلمه و زينب ، و فلانى و فلانى ، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و إله و سلم به آنان فرمود : در يكى از حجرههايم براى دخترم و پسر عمويم اطاقى تدارك ببينيد . امّ سلمه عرض كرد : در كدام حجره ؟ فرمود : در حجرهء خودت و به همسرانش دستور داد فاطمه را بيارايند و امور مربوط به او را در خور شأن و مقامش انجام دهند .
امّ سلمه مىگويد : از فاطمه پرسيدم : آيا عطرى براى معطّر ساختن خويش ذخيره كردهاى ؟ فرمود : آرى ، شيشهاى آورد و مقدارى از آن عطر به كف دست من ريخت و آن را بوييدم تا آن روز هرگز چنان بوى خوشى استشمام نكرده بودم ، عرض كردم : اين عطر را از كجا تهيه كردهاى ؟ فرمود :
دحيهء كلبى همواره خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم مىرسيد . روزى پدرم به من فرمود : فاطمه جان ! زيراندازى براى عمويت بگستر آن را آورده و گستردم و روى آن نشست هنگامى كه برخاست از لابلاى لباسهايش چيزى به زمين افتاد ، پدرم به من دستور داد آنها را جمع كنم ، [ على عليه السّلام در مورد اين اشياء از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم پرسيد ، حضرت فرمود : اينها عنبر است كه از
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: منذر حكيم
ص١٠٩